تبليغاتX
ترس آگاهی
فلسفی ادبی و هنری

سه نوع بت پرستی

سابق براین مسابقه ای تحت عنوان کیم چیم کجایم دررادیو پخش میشد. بدین طریق که مجری شخصیت معروفی را درنظرمیگرفت سپس زندگینامه وی را میخواند وآنگاه میپرسید که نامش چیست چکاره بوده واهل کجا ؟

 حال ما همین سه پرسش را  درباره هرکسی می پرسیم ؟ پاسخ این خواهد بود که مثلا من نامم علی است وشغلم دبیری است ومثلا اهل تهرانم .

 ولی اگربخواهیم یک جواب  فلسفی به این پرسش بدهیم باید گفت من یک انسانم وهستنده هستم واهل زمینم . هایدگرمیگوید ما هرکدام درامکانهای خود دراین دنیا پرتاب شده ایم .امکانهای ما چیست ؟ جزاینکه بگوئیم وضعیتی که دراین هستی داریم . میتوان هرسه پاسخ را دریک جواب خلاصه کرد که من هستنده ام . یعنی هستی دارم . آنگاه میتوان پرسید که هستی چیست که من آنرا دارم .

پس اولین وآخرین سئوال اساسی ازما همین است که هستی چیست ؟حافظ میپرسد:

چیست این سقف بلند ساده بسیارنقش     

                     زین معما هیچ دانا درجهان آگاه نیست

ظاهرن سئوال حافظ به معنای این است که طبیعت چیست . ولی آیا پرسش حافظ همین بوده است ؟

 خیر. او پرسشش ازهستی است یعنی میخواهد بداند که اساس وبنیان وقوانین این طبیعت چیست ؟

این سئوال را میتوان جوردیگرهم مطرح کرد که نیستی چیست؟ که گفته اند خداوند هستی را ازعدم یا نیستی خلق کرد ؟ یعنی عدمی درکاربوده وخداوند طبق یک تعامل هستی راازدل عدم آفریده است .

حال این سئوال یعنی هستی چیست یا نیستی وعدم کدام است سئوال اساسی ما ست .

همانطورکه گفتیم با علم دست نایافتنی است . استدلال ما البته که برهوی وهوس استوارنبود. وثابت شد که این سئوال پاسخش مفهومی نیست بلکه بصورت یک رویدادی که ترس آگاهیش خواندیم قابل دسترسی وجواب گفتن است .

تا کنون ازسه طریق سعی شده است که باین پاسخ جواب گویند:

الف ـ پاسخی که دین میدهد 

ب ـ پاسخی که علم میدهد

 ج ـ پاسخی که فلسفه میدهد

البته پاسخ فلسفی برپایه تفکروعلم استواراست . اما طرح سئوال و گونه ی بررسی بدین سئوال به طریق خاصی است که ما آنرا فلسفی میخوانیم .

پاسخ دینی همان پاسخی است که عرفان مدعی جواب گفتن بدان بوده است . مثل این شعرکه خود بصورت سئوالی مطرح شده است .

ازبهرچه گویم هست ازخود خبرم چون نیست

                   وزبهرچه گویم نیست با وی نظرم چون هست .

دراین شعرشاید مقصود، خداوند باشد. که نخست شاعرشک میکند که آیا خدا هست؟ من که ازخود خبری ندارم . درمصرع بعد خود گوئی پاسخ خویش را یافته است که میگوید من دلم هوای اورا میکند پس چرا نفی اش کنم ؟ درواقع حافظ نگرشش برحق استواراست ودیدی ازنوع اول دارد . واینرا همه اذعان کرده اند .

اما پرسش هایدگرازهستی یک پرسش دینی نیست وازنوعی الحاد بهره دارد . اما این بدان معنا نیست که درنهایت پاسخی که به خودمیدهد الحادی باشد وپاسخی مذهبی نباشد . اینرا خود دقیقا ً اذعان کرده است . ولی اینکه ازآغازراه اورا یک راه دینی فرض کنیم اشتباه است .

همانطورکه پیش ازین اشاره شد هستی ونیستی دومقوله درکنارهم اند . یعنی با اندیشه درباره یکی، دیگری درذهن شکل میگیرد .

عرفا اصولاً عدم را همان اعیان ثابته میدانند . حتی ابن عربی نیزدقیقنً بدین مورد عقیده داشته است . این اعیان ثابته همان ذات احدیّت است که سراسرعدم را فراگرفته . چنانکه خداوند میفرماید من گوهری پنهان بودم . دوست داشتم که آشکارشوم یا دوست داشتم که شناخته شوم . اگرذات واحد وحقّ را درنگرش دینی همان گوهرپنهانی بدانیم، طبق نظرعرفا همین ذات ابدی برای شناخته شدن خودش آئینه ای را فرا روی خودمیگیرد. این آئینه را عدم خوانده اند. آنگاه عکسی که درآئینه ی عدم شکل میگیردوجلوه میفروشد همین جهان است . البته درمیان عرفا مشخص نشده که پس هستی چیست ؟ بنظرمیرسد مقصودهمان فعلی باشد که خداوند انجام میدهد یعنی همان آئینه درپیش روی گرفتن باشد . این آئینه گوئی مدام درپیش روی اوست وعکسی که ممکن است به هزاران جورجلوه کند همین جهان است . این عکس همه چیز دارد ازجمله چشم .

چشمان این عکس را انسان فرض کرده اند که همه چیزرا میبند . همین چشمان است که هستی را به پرسش میگیرد . دازاین بودنش هم بهمین خاطراست . استعلائی بودنش نیزازهمین بینندگیست . گرچه نوراین دیده ازنظرعرفا خود حق است که اجازه دیدن میدهد . وانسان تنها خودچشمانست .

ب ـ  پاسخی که علم میدهد نیزدیدیم که چگونه بودونیازی به توضیح بیشترندارد . که بنطرمن اصلن پاسخ نیست .آب را  تچزیه میکند اما درترکیبش میماند . به قول معروف : مرده شورترکیب علمو ببره .

بعضی ازدوستان همچنان علمیند واین روایت را خوش ندارند . البته دوست قدیسمان هم پای درگل است وسنگ بردل . هم به نعل میزند وهم به زین . تا دل خوشکنک خویش را سامان دهد .

بگذاراینان اینقدرعلمی علمی کنند تا جانشان نیزبه علم سپارند تا تجزیه ی علم شوند همچون  h2o .

ج ـ  پاسخی هم که فلسفه میدهد پاسخیست نه به هستی چیست بل به جهان چیست پاسخ میدهد. یعنی موضوع پرسشش هستی نیست بلکه هستنده درکلّیت است . وازنظرهایدگرهمین انحراف متافیزیک درطول اعصارخودبوده است . که هیچ فلسفه ای نه عقل گرائی دکارت ونه مفهوم های کلی که هگل درپی آن رفته است ، به سئوال هستی چیست پاسخ نمیدهد.

هایدگرنتیجه میگیرد که این هرسه راه، نوعی بت پرستی اند . یعنی نوعی فرارازیافتن راهی مطمئن برای همان پرسش است .

ازنظروی بت پرستی یعنی سه چیز:

الف ـ بودگی  ب ـ درافتادگی  ج ـ  فرادهش .

درباره بودگی دربحثی جداگانه مفصلا ً شرح داده شد . که عبارتست ازبودن دریک وضعیت خاصّ که همان پرتاب شدگیست . من دراین گوشه ازجهان اگرازچیزی بترسم صلیب برسینه میکشم وآن یکی بسم الله میگوید. وآن دیگردستها را بصورت ایستاده وکف ها روبهم برسینه نگه میدارد و... ویا ازلحاظ علمی من درعصری قراردارم که همه چیزرا علم تعین میکند وهدف، پیشرفت وتوسعه است واین خود نوعی بودگیست . من دراین جهان درامکانهای خود پرتاب شده ام واین همان بودگیست .

اما درافتادگی چیزی نیست جزهمین اسارت . اسارتی که اینک ازبودگی من ناشی شده است . من دراینجا افتاده ام واین امکانها رادارم . چه امکانهای مادّی وچه معنوی. همه درافتادگی مرا میرساند .

وسه دیگرفرادهش است . یعنی اینکه همین باورها، چه دینی وچه علمی مرا بدون اینکه من انتخاب کرده باشم به جلو هُل میدهد وآینده مرا هم تعین میکند . آنچه من درآینده خواهم شد بسته بهمین فرادهش است گوئی من ازخود هیچ نیستم . این بت ها چون والد با من عمل میکنند واجازه نمیدهند که من خود باشم. تا آنجا که هرگزبه شناخت خود نیزنائل نخواهم شد .  این فرادهش ، هستی مرا بی آنکه خودبخوام معیّن میکند وجزوی ازمالکیت من میشود . مثلن من مسیحی ام ، من اهل آلمانم . من ازنژاد برترم . اینها همه ظاهرن ، خانه ی امن من میشود . من فردی علمی هستم . من مارکسیسم هستم . وازاین قبیل من ها که به من، هویت کاذب میدهد . واجاره نمیدهد که من واقعی رشد یابد. درواقع چیزی ازین درافتادگی ها مرا به جلومیراند بی آنکه خود خواسته باشم .

ولی آیا من چنین ام ؟ اگرمرا درین شرایط قرارنمیدادند من به اینجا میرسیدم ؟

 اینهاست که مرا ازخودواقعی ام دورمیسازد. هایدگرمیگوید این من ها، من های کاذب هستند . هیچکدام من هستنده را مشخص نمیکند وحتی مرا ازهستندگی خود دورمیکند . اینها فریبی است که ما گرفتارآنیم . براساس همین فرادهش آینده من ساخته میشود و ساختارهائی یکی پس ازدیگری پرداخته میگردد.

پس ازنظرهایدگر اینها بت پرستی است وهمین ها راه مرا برای رسیدن به شناخت هستی سدّ میکند . درواقع هستی را ازمن میگیرد . به قول مولوی " این نه منم که من منم " .

راه فلسفی هم بهمین شکل است که منی کاذب به من میدهد . منی که خود نساخته ام برای خود سالهای سال . علی الخصوص که باد هم درغبغب بیاندازم وبگویم مرغ بک پا دارد . وسعی داشته باشم دیگران را به زوروفشاربه عقیده خود تحمیل کنم . این وضع درمیان کمونیستهای جوان زیاد رواج داشت . حتی هنوزهم آنانکه چند کتاب مارکسیستی خوانده اند فکرمیکنند که خود عالم دهرند وهمه باید ازآنها تبعیت کنند . این همان گرایشات فلسفی است که چون بت میماند و خطرناکتراز تمام بت هاست . اینها همه واژه ی فرادهش را که هایدگرازآن یاد میکند دربرمیگیرد .

پس تمام این راهها ازنظروی مارا به بی راهه میکشد وهیچگاه باین نخواهیم رسید که هستی چیست و راه را ازاساس گم میکنیم .

 اما هایدگرهمچون لایب نیتس بجای اینکه بپرسد چرا جهان هست ، میپرسد که چرا جهان نباشد . یعنی او بجای بحث درخصوص هستی ، نیستی را موضوع بحث خود قرارمیدهد.

پس میتوان سئوال را جوردیگری کرد که نیستی چیست ؟ یعنی بجای اینکه بگوئیم این هستنده ها هستند ، بگوئیم این هستنده ها نیستند.

 

                                                                         ادامه دارد ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 19:37  توسط علی رضا بیگی | 
 

لطف فرموده به وبلاگ دیگر ما (هستی وزبان) سری بزنید . مطمئن باشید که مقاله ی جدید درخورشما صاحبنظرانست .

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 21:21  توسط علی رضا بیگی | 
با سلام پیشنهاد میکنم که به وبلاگ دیگرما بنام هستی وتاریخ مراجعه کنید. چون مدت یکسالیست که این وبلاگ غیرفعال بوده با مشغله های فراوان تصمیم گرفتیم که به این جایگاه مجازی نیز گذری ازروی ترحم داشته باشم . لذا یک مقاله درباره ی تاریخ یهود ارائه کرده ایم . اما مقاله ازروی ترحم نیست . بلکه درعین علاقه وشور وحال عارفانه ارائه شده است . البته اگر عارفانه را شناخت مابانه تفسیر بفرمائید بهترخواهد بود .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 20:3  توسط علی رضا بیگی | 

روز بروز برجمعیت کره زمین افزوده میشود و کسی حرفی نمیزند که چرا اینهمه ؟ که چه شود ؟ که زندگی تشکیل دهیم که بچه بسازیم ؟ اینهم ازاقتصاد غیر اشتراکیست که چنین بروز ما آورده . چرا که همینکه پول وپلائ ردیف کردی، درفکری که اگرمُردی به کی خواهد رسید؟اگربچه نداشته باشی ُ ارث ومیراثت را ازما بهتران خواهند برد . حیف نیست که چنین شود ؟ که یک عمرزحمت بکشی وبعد دارائیت را دیگران بخورند ؟ اما اگربچه ساختی ، بالاخره کسی ازخون وتبارتوهست که به اورسد. یا درزمان حیاتت بدهی بخورد ولذت ببری . جوانی که به تازگی شرکتی دایرکرده بود و آینده ای درخشان را ازوی امید میرفت ، من پیرمرد را نصیحت میکرد که باید سعی کنی هیچ کمکی به بچه ات نکنی. تا خودش دربیاورد وروی پایش بایستد . گفتم منظورت اینست که اورا درانتظارمُردنم بگذارم ؟ جوابی نداد ولی نصیحتی که کرده بود ازنوع نصیحتهای غیراشتراکی بود . گفتم من که ازین پولی که دارم لذتی نمیبرم جزبه درد دوا ودرمانم نمی خورد؛ بهترنیست که به فرزندم دهم تا لذت استفاده بردنش را ببینم انهم تنها پسرم ؟ بهرحال بحث ما با آن جوان آینده نگر ظاهرن به جائی نرسید. فقط شخص سومی بود که مرا امیدوارکرد که گفت: " بنازم به تو که درچه فکری . ولله دنیا ارزشش به همین لذتهاست ." 

اما حرف وحدیث این مقال این نیست که ازین بحث نتیجه داد . بل حرف من اینست که ریشه ی این بچه خواهی از جیب ما برمیاید .و باین میرسد که حتی بچه داشتن هم ریشه دراقتصاد دارد . اگر به پیش بینی انیشتین جهان روزی به سوسیالیسم رسد ، ـ البته نه سوسیالیستی که کمونیستها برای ما درست کردند ازنوع شرقی وغربی و انواع دیگرش تا امریکای لاتین - شاید جمعیت کمترشود ومردم دیگر سراغ ازدواج وساختن بجه نیافتند . یا اینکه باید یه جوری ریشه ی این نطفه سازی را خشکاند . تا این دلمشغولیها مارا با ینجا نرساند که کره ی زمین را آنقدر پر از آدم کنیم که نود درصدش هم البته حیوان ناطق نیست . اما وقتی سوارمترو یا اتوبوسی میشوی با پشت ترافیک گیرمیکنی میفهمی که بشریت با این تولید مثلش، چه گندی به هستی زده است .

تولید مثل هیچ حیوانی باندازده ی ماهی نیست . یعنی اگرماهیان اززمان خلقتشان تا کنون با مشکل صید توسط انسان مواجه نمی شدند اکنون وقتی دست درآب دریا میبردی به جای آب ماهی ازدستت می چکید . اما چه شد که نسلش به درامد و ورافتاد واکنون مجبوریم حوضخانه بسازیم و ماهی پرورش دهیم ؟ اینهمه تکرار ادم برای چیست ؟ خوب همه جورش را دیدیم . کوروش ، ارسطو ، کنستانتین .......... تا برسد به انیشتین و هیتلروهایدگر ...دیگر کی مانده که نیامده ؟ تازه همینها که آمدند ، چه خاکی به سرما زدند که نزده ها بزنند ؟ هرچه هم زلزله میاید ومیکشد بازهم اززمین وزمان سر بیرون میزنند . انگاربذرش را ازاسمان میاشند . می گفتند درچین سن ازدواج پائین تراز سی سال را دولت مجاز نمیداند ویا خانواده ها باید یک بچه بیشتردرست نکنند . بازاین مشکل مطرح شد که حالا که قراراست یک فرزند درطول زندگی داشته باشیم واگراین قانون جهانی شود ، آنوقت بهتراست پسر بسازیم یا دختر. فرمول دختریا پسرشدنش هم امروزه برای علم ژنتیک بس ساده است . ولی بنظر میرسد که هیچکدام ازین دستورات و موانع دردی دوا نمی کند وهم چنان جمعیت افزوده ترمیشود . حال با این دستورات اگر همه طالب پسر باشند و همه پسربسازند آنوقت تکلیف ما چیست ؟ با جامعه ای روبرو میشویم که جنس مؤنث الفاتحه .

اما ازبخت بد یا خوب انگار هرچه مردم زورمیزنند ، که پسردرست کنند باز جمعیت دختران بیشترمیشود . امروزه درخیابان هرجا که سربزنی میبنی که جمعیت دختر چیزی دورو سه یا چهاربرابر پسرانست . انگار هرپسری توسط چهاردختر محاصره شده است . در اسکاندیناویای میگویند این دخترانند که به پسران متلک میگویند و پسران ازدست دختران سوراخ موش میخرند به چند فرانک ! اگر قضیه اینطوراست من فکرمیکنم انوقت حقوق زن ومرد یکسان نمی شود. باید همان پلی گامی را رواج داد و نکاح موقت مفید فایده خواهد بود . اصلن زن ومرد چرا باید حقوقشان مساوی باشد ؟ مگرازروز اول مثل هم ساخته شده اند . البته بحثمان فعلن قاطی شد ازجمعیت زیاد به حقوق زن ومرد رسیدیم ولی اینرا لااقل ثابت کردیم که حق با پلی گامیست ونکاح موقت . دریک مصاحبه ی تلویزیونی از یک تلویزیون مشهور بین المللی از یک کارشناس حقوق زنان سئوال شد که درانگلستان که روابط جنسی ازاد است وازطرفی نکاح موقت دربعضی خانواده های سنتی غیرانگلیسی رواج دارد این دوگانگی را چگونه تحلیل میکنید . سئوال گوینده جالب بود اما کارشناس دوراز جان تو ، انگارفقط یک عبارت را ازحفظ کرده بود و جواب مجری را نداد . یعنی اصلا نفهمید که چه میگوید و فقط دوباره روی حرفهای حقوقیش که بیشتر به شعار میمانست تأکیدی دوباره کرد .... 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 13:0  توسط علی رضا بیگی | 

دوست ما توصیه مان کرده است که بنویس وبنویس . چی را بنویسم ؟ چیزی که دلم میخواهد ونمیتوانم بنویسم ؟ چقدر وچندبار درلفافه بگویم ؟ اصلن کی میخواند جز تو ؟ خوب بهترنیست که زحمتی به خود بدهم و احوالت بگیرم ؟ به خانه ات سرزنم ؟ احوالم بپرسی ؟ به سراغم بیائی ؟

پشت رایانه خوابت نگیرد ؟ ازبس که مینویسی ؟ البته دستت نرم میشود ولی کی میخواهد بخواند ؟ که چه شود ؟

تمام بدبختیهای ما ازهمین نوشتن هاست . صدها سال است که مینویسیم و هم چنان از ساده ترین خواسته ی خود درعذاب . ازهمین روی است که دوست ما مهرابه را سردابه میبیند . چرا چون هرچه نوشته ایم به سردابه رفته است و چندی بعد به فراموشی ومرد ابه . اما ازعمل کردن غافلیم . اگرهمان بیزینس را به قول فرنگی ها جدی گرفته بودی بهتراز این نوشتنی است که ازسر بی دردی مینویسی . تازه هیچ بعید نیست که این نوشتن های شما زمانی به بیزنیس هم برسد خوب برای شما زهی سعادت نخواهد بود ؟ اما نوشته های دوستمان یک حسنی که دارد همه رویداد است ورویدادها را باید نوشت . چه هر رویدادی خود ممکن است ازجمله ی از آن خود کننده ها باشد.

مشکل ما اززمانیست که پای روشنفکری درمیان است . که هرکس سعی دارد پیام خودرا چون آیه ای محض به خورد دیگران دهد ومدعی باشد که دیگران باید  حرفش را باورکنند وراه او بروند . از انقلاب مشروطیت تا کنون یکصد وسه سال گذشته است . نوشته های آنروز را بخوانید وبا نوشته های امروز مقایسه کنید . خواهید دید که نه ازنظر کالبد که ازنظر محتوی نه تنها پیش نرفته که عقب هم رفته است . بعد این نوشته های صدمن یه غاز را به عنوان مهرورزی با منت به خورد دیگران دهیم و برخود ببالیم .

چقدرمیتوان مایه گذاشت ؟ واینک که دیگر برای پنجاه رفتگانی چون من وشما مایه ای نمانده است . باندازه ای که حتی دغدغه ای مارا نرنجاند . حاضریم چیز بنویسیم .

میدانی ازمیان کسانی که به ما دراین صدساله واند زیان رسانده اند چه صنف افراد میتوان یافت ؟ من روشنفکرانی ازین دست را که فقط بلدند بنویسند ولی فکری درسرنمی پرورانند دراین حلقه جای میدهم واین قابل اثبات است . اما چه جوری برای شما بگویم که به تو برسد . میدانم که وبلاگ هم جای این حرفا نیست .

ما عادت کرده ایم حرفهای اساسی را درگوشی بزنیم و حرفهایی که جزو دلمشغولیهایمان باشد در وبلاگ . تا شاید دلمشغولی تو از آن من هم باشد .

من که حالم ازین نوشتن های نوعی به هم میخورد ! ازکنارهم میگذریم ولی همدیگر را نمی بینیم . اما در سایت جروبحثهایمان شروع میشود . حرفهایمان گل میکند . بهترنیست پیش ازآنی که مینویسیم بیشتر بخوانیم ؟ ازگذشته ها ی ازرویدادها وبعد به جای نوشتن عمل کنیم ؟ ما آدمهای نظری هستیم . ذهنی هستیم وما نویسندگان این وادی نیز این بیماری را رشد میدهیم . اما جرات دم برآوردن برای حداقل خواستهای روزمره را نداریم .

ما خودرا گم کرده ایم . خودت گفتی پست مدرن برما سوار شده است . دوست عزیز مگر این وبلاگ بازی هم همان کوله دادنی نیست که به پست مدرن میدهیم ؟

پست مدرن در اینترنت مارا ازخود دور کرده است . ازخود رانده است . خودرا نمیبینیم. شما دراولین فرصتی که بدست میاورید چه کاری جز رفتن دراینترنت میکنید ؟

درجای خودمان قرارنمیگیریم . آنقدریکه دل باین مشغولیات میدهید به دوستت هم سرمیزنی ؟ سالهاست که درجا افتاده ایم وکسی نیست ازما بپرسد که چته ؟ بپرسد که مرضت چیست ؟ غذایت چیست دارویت کدام ؟

بی شک ما همان دو همسایه ای هستیم که یکی بیمار بود ودیگری کر.

ازهمسایه کر گله کردند که چرا به همسایه بیمارت سرنمیزنی ؟

که پاسخ دا د با این گوش ناشنوا من چه به احوالپرسی .

که بالاخره رفت و آن ماجرائی که مولوی پیش کشاند . اما مولوی همه ی گناه را بگردن همسایه کر میاندازد . اما نمیگوید که بابا همسایه کر هم خود سالهاست به بیماری کری دچاراست .

دوست عزیز حال من وشما وامثال ما چیزی فراترازین داستان نیست . فقط احتیاج دارد که نتیجه گیریها را اندکی جابجا کنیم . آنوقت کاردرست میشود . دوره هم که دوره ی پست مردن است وجابجا کردن هیچ واقعه ای را پیش نمیکشاند . اصلا پست مدرن یعنی جابجائی .

گفت چونی ؟ گفت مردم . گفت شکر  !

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 13:17  توسط علی رضا بیگی | 
بعدازآنهمه بحث ونظر تحت عنوان این هم بی فایده است . برآن شدم تا بدون اعلام پایان براین نوشتار، عنوان دیگری را مدنظرقرارداده که بس بحث برانگیز خواهد بود . مدتی این مثنوی تاخیرماند . فرصتی بایست تا خون شیرشد . البته مدتهاست که شیرما دروبلاگ خشکیده است و ازمقاله ی این هم بیفایده است پیدا بود که بوی بی حوصله گی به مشام میرسید . ولی بعداز رفع خستگی ودلتنگی با دیدار چند دوست ، ردوگذری سری به کافی نت زده و برای خالی نبودن عریضه ، عنوانی به نام مهرابه موضوع گفتارما شد . گفتار که نه بل نوشتار . چه میان ایندو فاصله بسیاراست ؛ اززمین تا آسمان .

مهرابه واژه ایست که ازمهر ودوستی میاید . و ریشه درمهرپرستی ایران باستان دارد . اما ما نه ازمهرپرستی چیزی میدانیم ومیخواهیم ونه پیرو مکاتبی ازین دست هستیم . که موضوع زمانه ی ما نیز نیست .

بحث ما از واژه ی مهر ودوستی میاید . درهستی هرهستنده ای ماهیتی خاص خود دارد . وازهرهستنده ای چیزی میاموزیم . چنانکه  ماهیت آب طراوت است و ماهیت سنگ سفتی وسختی .ازگیاهان ، رشد و بالندگی را میابیم و  از حیوانات لذت ومادیت . اما ماهیت انسان چیست ؟

انسان ، حیوانست  ؛ اما چه حیوانی ؟ ارسطو گفت حیوان ناطقه . یا حیوان اندیشمند . ازین کلام برمیاید که انسان ماهیتش ، اندیشه کردن وتفکراست . اما واقعا همین  است ؟

اگرما بتوانیم ماهیت انسان را بشناسیم ، بهترمیتوانیم تکلیف خودرا بیابیم . مخصوصا برای ما که عمری درین راه ، سرگردان بوده ایم . البته هیچ تکلیف و مشقی درکارنیست . وهمه به اختیارماست . اما دانستن این نکته نیز بدنیست که آیا مثلا وبلاگ بازی من ارزشی هم دارد یا خیر؟ بیهوده است یا باهوده ؟ ممکن ا ست شخصی علی ، تقی ، پسرخاله ای بگوید قرارنیست که ما ازمکتب پراگماتیسم بهره جسته  وهمه چیزرا ، به فایده داشتن یا نداشتنش موکول کنیم .

ولی بحث ما ورای این دیدگاهست . اصلا خوب وبدی درکارنیست . ما حرفای نیچه را شنیده وخوانده ایم وایشان پیش ازین مارا ، به ورای نیک وبد رسانده . اندیشه کردن ما ورای نیک ویداست . اصلا نیک وبد تعریف کردنی و اشاره کردنی نیست . بد یعنی چه ؟ خوب کدامست ؟

آنچه ما به دنبالش هستیم ، چیزیست که خود به دنبال ماست . ما چیزی نمیخواهیم که بدانیم . بلکه چیزی یا  امری مارا بخو د میخواند . آوائی ازدور مارا صدا میزند که چیست این سقف بلند ساده ی بسیارنقش ؟

همین ماجرا مارا به این آوردگاه میکشاند ، که از خود به پرسیم که ، این پرسه ها ازبرای چیست ؟ دراین تکاپوی نخواستنی ، بلکه دراین پرتاب شدگی ، امری ما را به خود میخواند که بدانیم ، ازبرای چه هستیم و چه باید کرد ؟

زمانی که چه باید کرد ، مارا به رسالت نان و پوشاک  ومسکن ، هدایت میکرد ، ظاهرا درزمان خودش انگیزه ای قوی ازبرای بودن داشت . اما اکنون نیز همان رسالت چنین وچنان درما میسازد که ، خودرا درشور و اشتیاق دیرین سازگار سازیم .

بی شک خیر . کسانی که هنوز چه باید کردشان از همان محدوده فراترنمی رود ، کسانی اند که دوحالت دارند . یا خیلی بی تفاوتند ویا خیلی ازماجرا پرتند وانگار دراین زمانه نیستند . بلکه در حال وهوای سی سال پیش به سرمیبرند .

آنها ئیکه به این ماجرا بی تفاوتند ، برای اینکه بنمایانند که همچنان در سنگر خویش قرص واستوار ، مانده اند و پاسیو نشده اند ، با بلغورکردن همان اراجیف پیشین سعی دارند که وانمود کنند ، که اهل اینکار وبارند . ودسته ی دوم که با دسته ی ا ول زیاد فاصله ای ندارند ، تلاششان تا کنون بی نتیجه بوده است . چنانکه نتوانسته اند ، خواسته ی درونی خودرا بشکافند . بلکه دنباله روی کرده واز جریانی که دوستانی چون خود دارند ، پشتیبانی کورکورانه کرده اند .

درحالیکه اگر با خود صادق باشیم وهیچ پرده ومرزی مارا ازخود نرباید ، درمیابیم که این ماجرا ها همه هوسی بیش نیست . آنچه که مدنظراست اینست که بدانیم ازبرای چه هستیم ؟

بنظرمیرسد که دراین کنکاش ، رفتن به سراغ ماهیتمان ـ آنچناکه درآغاز گفته شد ـ ضروری وحیاتیست . ما باید بدانیم که برای چه هستیم ؟ هایدگر اصالت انسان را دردنبال کردن ماجرای هستی شناسی میدید . چنانکه انسان اصیل ازنظروی کسی بود که ، به دنبال هستندگی خود باشد . و بخواهد بداند که ازبرای چه هست و عمرش را دراین راه صرف کند .

دوست من میگوید گرفتن نان ، خرید سبزی ومیوه و ... اهل وعیال را به گردش بردن وامثال اینها کاراصلی است یا نشستن و بحثهای فلسفی وهستی شناسی کردن ؟ ازنظر او کاراصلی همان مورد دوم است . واین درست با خواسته ی هایدگر ، مطابقت دارد .  پس انسان اصیل کسی است که هدف زندگی وحیاتش را موضوع اصلی خود بداند . وبقیه را همه فرعی وجز .

حال صحبت ما اینست که این انسان اصیل ، باید به دنبال بحث وگفتگو ونوشتن و نهایت وبلاگ ساختن و مقاله نویسی باشد ، یا اینکه اینکارها بی فایده است ؟

من دراین چند مقاله در وبلاگ ترس آگاهی به وضوح نشان دادم که اینهم بی فایده است . به قول همان دوستمان ، کار در وبلاگ واینترنت ، همچون راه رفتن در بازار ویا درخیابان میماند . که کسی را با کسی کاری نباشد . البته دوستمان درآغاز با اینهم بی فایده است ، زیاد موافق نبود . ولی این مثالی که فرموده اند ، دقیقا تایید من غیرمستقیم همین مقاله ی چند شماره ای با عنوان اینهم بی فایده است ، میباشد .  واین برای ما شادی آوراست که دوستمان را راضی کنیم که راه را درحد تجربه کردن  ،  باید که پیمود . نه وقت وزندگی را هدر دادن در راهی که هیچ ارزشی ندارد .

البته پسرخاله سخت با این نظر مخالف است ومخالف بود . کما اینکه دعا فرمودند که : (امیدواریم که ما اینگونه نباشیم .)

دعای ایشان برای خودشان کارساز بود . چه همچنان با یک یا چند مقاله برای چند ماه ولی در برنامه ای ردیف شده وجلب مشتریانی که اکثرا یا دوستانند ویا خویشان ، شعفی به دل پسرخاله میافکند که برای مدتها درخود حس رهبری را می یابد . و گاه ممکن است به قول پسرخاله ای دیگر ، حس قدیس بودن را .

اما دوست ما زود تر با ما مچ میشود . چه عمری سی ساله با هم داشته وگذرانده ایم . حتی ساعتها درنیمه شب در خیابانی خلوت به بحث وگفتگو ، پرداخته ایم .

من هم به همین دوستم پیشنهاد میکنم که بیائیم وماجرائی نو بیاغازیم و آن اینکه رسالت وماهیت آدمی نه اندیشندگی و حیوان ناطقه بودن است . بلکه مهرورزی ، تنها موردیست که به ماهیت انسان نزدیک است .

این انسان است که معنی ترحم و مهربانی را میداند نه حیوان . گرچه حیوان دروجود خود ، نوعی مهرورزی را دارد . اما این به صورت غریزه است نه به نحوی که انسان دارد . تا چه رسد به ایثار که منتهای مهرورزی در شناخت این ماهیت انسانیست .

بدین گونه است که من تنها ماهیتی که برای انسان قائلم ، مهر ورزی است . نه تفکر واندیشیدن . هرچه که بدانی باز می فهمی که هیچ نمیدانی . مارا ببین که چه قدر برای دانائی خود ، بوق وکرنا به راه میاندازیم . مگر کارمن دراین سایت ، غیراز ابراز فضل دانائیست .

عبارتی را از خواجه عبدالله انصاری ، به یاد آوریم که گفته بود :

اگر به هوا روی مگسی باشی . به روی آب روی خسی باشی . دل به دست آر تا کسی باشی .ی

البته ممکن است که همین دوستمان بگوید که این دوره وازین کارها ، خیلی مسخره است . اما با همه ی وجود ماجرا را باید ، به نگاه دیگر نگریست . برای فهم این مطلب باید جائی را ترتیب داد که بتوان این معنا را انتقال داد .

پس دوباره رسیدیم به مکان وجائی که دوستان را گرد شمعی ، جمع کند . وبه نظر من این مکان که چند بار از آن سخن رفته ، همان مهرابه است . مکان مقدسی که بتواند مهرورزان را از روی اخلاص به دورهم جمع کند . تا بگویند وبشنوند و عمل کنند .  وازهمین گونه است که به جای نیک وخوب باید از همان واژه ی مهراستفاده کرد . البته پیش ازین هم چند جا صحبت از مهرورزی شد ویا عناوینی برای چند نشریه . اما سخن ما اینک از برای مهرابه است ....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 11:2  توسط علی رضا بیگی | 
 

پیش ازینت بیش ازین اندیشه ی عشاق بود   /    مهرورزی تو با ما شهره ی آفاق بود

آنفورماتیک نظم نوینی را ارائه کرده است . نظمی که به بی نظمی بی شباهت نیست . واین نیست مگر تغییر ابزارکار ؛ که اصل واساس ماجراست و بدنبالش تغییر نظام فکری و روبنائیست؛ که همان مد پست مدرنش توان خواند. تا آنجا که جای سرمایه دار با خرده سرمایه دار را عوض کرده است .

درنظام فکری تا آنجا که به ما مربوط میشود، همان یکجا نشستن و سایت بازی است؛ که روابط عاطفی را کمتر کرده و گاه به مرتبه سقوط رسانده است . دوستان را ازهم جدا کرده که همه وصف ا لعیش است نه خود عیش .

پیش ازین تا مجلسی مهیا نمیشد تا دوستان گرد هم نمی آمدند وروبوسی ودر آغوش گرفتنی صورت نمی گرفت ، هیچ حرف وگپی به میان نمی آمد . البته که پیوند ها را گسترده ترکرده است . یعنی درعین بی رویا روئی ، سخنان و عبارات زیادی ردوبدل میشود . و چت کردن ها که نگو ونپرس !

دراین دایره چت بازی، دوستان زیادی فراهم میایند . چنانکه دخترو پسری بدین طریق با هم دوست شده و گاه پای خواستگاری به میان میاید . اما همینکه دونفر همدیگر را به سر قراری دعوت کنند ، ویکدیگر را از نزدیک دیدار نمودند ،  یعنی تماس واقعی صورت گرفت ، درهمان دیدار نخست، نسبت بهم واکنش منفی نشان داده و همه چیز تمام میشود . کما اینکه پیش ازین ، از طریق چت ، عکسها وصداها ردوبدل شده بود . و چه بسا نسبت بهم اشراف تمام یافته بودند . ولی وقتی رویا روئی واقعی صورت میگیرد، از هر پنج مورد یا ده مورد یکی به سرانجام میرسد .

این نمونه ایست از  خروار . وکار ما نیز چیزی شبیه چت کردن ذهنیات و روحیات یکدیگر است . اگر شناسائی قبلی درمیان نبود ، اگر نواز الله را پیش ازین نمی شناختم . اگر آقا رضا قدیس بزرگ کانون تیره آبی را از نزدیک ندیده بودم ، ای بسا که این گفتگو ها، با همه ی رعایت حالی که ازیک طرف صورت گرفته باشد ، باز منجر به اختلافات عمیقی میشد . اینجاست که معنای واقعی حضور واگزیستانسیال هایدگر رخ مینماید .

تا حضوری دست نداده باشد ، تا زمان دیدار فراهم نیامده باشد ، حرف وحدیث ها همچنان ادامه مییابد . وبی شک سرا نجامی ناخوشایند خواهد داشت . همین ساختار اینترنت مارا از رویا روئی باز داشته است . ای بسا درحضور ما رعایتهائی که ناشی از تماس وتعلق خاطر است بکاربرده ؛ بجای زیاده گوئی ، سکوت اختیار میکنیم .  مثلا رعایت موی سپید ویا رعایت پسر خالگی وکلی چیزهای دیگر مارا از پرگوئی ومزه پرانی باز میدارد .

ما درحضور یکدیگر جان میگیریم . حضور درسایت حضوری واقعی نیست . تصویری وذهنیتی پا میگیرد واساس برکلام وعبارات میرود . پیداست که چنین ساختاری اصالت ندارد . اصالت با دیدار وحضوراست نه با کلام . کلام همیشه میان مورد ها فاصله میاندازد . چرا که خوب میدانیم آدمها خودرا درزیر عبارات وجملات پنهان میکنند . وتنها ازین طریق با هم آشنا شدن ،  بی شک یک تماس اصیل نیست .اینهم از روی ناچاریست که چون براثر شکل گیری چنین نظامی تماس ها خود بخود کم میشود . تنها چیزی که میماند و امکان تماس را مهیا میسازد ، همین وب سایت بازیست. که تا حدودی مارا گرد هم جمع میکند . اما چه جمع کردنی که همه تلاشی و پاشیدگیست .

اگر تماس های واقعی پیش ازین نبود  ؛ اگر دوست داشتن ها و عشق ورزیهای دیرین نبود ، امکانات امروزین هم نمیتوانست ما را بهم نزدیک کند . هرچند که از همه چیز در لحظه ای کوتا ه خبردار باشیم .

که ما  اینکه بسیاری از وب سایت ها را ازنظر میگذرانیم ولی حاضر به توقف در آنها برای لحظه ای کوتاه هم نمیشویم .

تمام کم لطفی های جوانان ، وشتابزدگی ها ئیکه درجان آنان ر فته است ، تمام بی تفاوتیها وعدم پیش بینی ها در انتخابات هم ناشی از همین است . نسل جوان را نمیتوان پیش بینی کرد باید حضور و زمان وقوع پیش آید تا معلوم شود که چه خواهد شد .

خواه ناخواه این ابزار کار جدید با مذاق من پنجاه رفته سازگار نیست . و اگر میبینم که باز هم بدان دل میدهیم ، ناشی از رو ح نا آرام ماست . وگرنه افرادی با سن وسال ما هرگز بدین کوی و برزن پا نمی نهند . یا نیاز علمی یا تجاری یا سیاسی ویا ...باشد وگرنه هرکسی دل به این تشکیلات گریز پای نمیدهد .

        دل بی جمال جانان میل جهان ندارد             /    هرکس که این ندارد حقا که آن ندارد

        سرمنزل فراغت نتوان زدست دادن            /      ای ساروان فرو کش کاین ره کران ندارد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 11:18  توسط علی رضا بیگی | 
 

ما برآریم شبی دست ودعائی بکنیم          /      دل سرگشته ی خود چاره زجائی بکنیم

... وبنویسی وبنویسی وبه سایت دهی که کسی پیدا شود وبخواند. گاهن تلفن هم بزنی که من چیزی نوشته ام برو سراغ سایتم و آنرا بخوانید. واینهمه پراکنده گوئی .

تنها دروب سایت ها  با احساسهای لطیف وشعرهای کوتاه سبک هایکو برمیخوری که چنان برخلاف ظاهرش وسیع وگسترده است که ترا درخود جذب میکند. ونگهمیدارد. وگاه ماهها وسالها . مثل این شعراز کسی که زمانی درنازونعمت بوده واینک برای نان شب سیزده ساعت پیاپی روی پا ساندویج میپیچد تا بتواند ماهی دویست تومان در آورده خرج خانواده اش را تا مین کند .

باورکردنی نیست که دراین مشغله ی کاری وفکری بتوانی کتاب بخوانی وعشق به نوشتن وسرودن داشته باشی . شاید آرزوهای برباد رفته ی عصر جوانی خودرا میجوید . که بی دغدغه تنها فرزندمورد علاقه پدر بوده . پدری که لوطی محلش خواندند و شاید رند . ازگونه ی حافظ که درکوی رندان بسیار بوده اند. گوئی بازمانده از رندان شیراز ازعصر شاه شجاع که تجربه هائی چون پیر مغان داشتند . او در سخنانش با اشاراتی تکراری از آن دوران سخن میگوید وخودرا در آن زمان میجوید .

وقتی هایدگر از انسان اصیل سخن میگوید و آنان را سرلوحگان دازین میخواند من جائی برای او باز میکنم وشعری ازو می یابم که به بسیاری از شعرهای شاعران سرشناس پهلو میزند. وقتی شعرش را برایم خواند وذهنیات واحساساتش را دریافتم به حیرت ماندم که او چنین شعری را درتنهائی خویش سروده باشد . شعری زیبا وموجز با ریتم موسیقیائی خاص خود .

وکار ما چیست ؟ خواندن ونوشتن ازفلسفه ازسیاست و بذله گوئی و مزه پرانی . .. اما بسیاری ازما غیراصیلیم . اصالت دادنی نیست بلکه باید داشته باشی و آنهم ازوالدین باید که دررگهایت جاری شده باشد . یعنی هیچ عقده ای به دل نداشته باشی .

اصیل یعنی اینکه اصلی باشی . نه فرعی نه مشابه . نه تکراری . به قول تهرانیهای غیرمهاجر خالی بند نباشی . وما تکراریان  ازوب سایت بازی خوشمان آمده است . که خیال میکنیم درین هم چیزیست .

برخی درین بازی شکست ها وزخمهای عهد جوانی خودرا که خیلی اصیل تر بود میجویند. گوشه خیابان ایستادن و روزنامه فلان وبهمان فروختن وکلی بحث سیاسی و... خیال میکنیم که چند خواننده وب سایتت که از روی سطحی نگری نظری ارائه کردند متلک پرانی و مزه اندازی کنی و چون سایت دردست تست و رئیس و کارمندوتایپیست و همه خودت هستی حرف آخری پیدا میکنی و جوابی میدهی که سرتر باشد ویا اگر نظر به مذاقت سازگار آمد آقا منشانه تایید فرمائید . یا دست به دعا براری واینهم با اندکی گوشه ی چشم باید که به مزه پرانی و متلک گوئی تعبیرش کرد . بهرحال این دعای خیراست مارا وجمله وب سایت بازان را .

اینجاست که سخن عارفانه ی هایدگر رو میاید که : گشتل مارا بی خانه کرده است . آنگاه وب سایت بازان کبیر میفرمایندکه  نیازی نیست که من هایدگر را بدانم من تجربه خودرا دارم . اما بزرگانی چون هایدگر سخنانی دارند که چه بخوانی وچه نخوانی سراسر عصر ترا دربرمیگیرد . و امروز سخنان هایدگر مارا فراگرفته وما وتمام ذهنیاتمان درمتن آن جای دارد . چه بدانی که چه گفته است وچه نخوانده باشی ولی در فضای آن زندگی میکنی . شاید دوره ای بیاید و عصری دیگر بناشود وسخنی دیگر ولی اکنون همین فضای هایدگراست که سراسر هستی مارا د ربرگرفته است .

واما شعر : از خ - رضائی نژاد

عشقبازی به همین آسانیست

 که گلی با چشمی

رنگ زیبای خزان با روحی

نیش زنبورعسل با نوشی

کارهمواره باران با دشت

برف با قله کوه

رود با ریشه ی بید

باد با شاخه وبرگ

تکه ابری به سرت چون سایه

چشمه آبی به لب تشنه ی آهو درکوه

برکه ای با مهتاب

ونسیمی با زلف

وصدای دو کبوتر با هم

وطبیعت با ما    شب با روز

عشقبازی بهمین آسانیست

دست آرام ونوازشگر تو برسرمن

وبه آسانی پرسیدن تو ازاشکی

                                      که فرو ریخته برگونه ی من

و چراغی که بسوزد شب یلدای کسی

وتسلی دلی ناآرام

عشقبازی بهمین آسانیست

که فروشی مهری

وخریدارشوی مهری را

وزمانیکه به حراج گذاری شادی

و به تخفیف کشی رنجی را

و به پیچی تو مرا لای حریر احساس

گره ی عشق به آنها بزنی               

ببری با خود تا اوج سرور

عشقبازی به همین آسانیست

وزمانی که دهی پیش سلامی به همه

                                              دراول صبح

داده باشی پیغام

خواندن شعر به تنهائی خویش

وبه ارزان بدهی کالایت

وخدا حافظی شادی در آخرروز

ورکوعی وسجودی با خواست شکر

وحال عشقبازی بهمین آسانیست

 

واما آقا رضای گل ما اگر در سایت به چالشش میکشیم نه از سرموردیست بل دوستش داریم چرا که او خود ازعشقبازان درجه یک جامعه ی ماست . مردی با سنی بالا ولی درعین بزرگواری . که به دوستانش بهامیدهد هرمشکلی داشته باشند اولین کسی که جلو میافتد اوست . من بیاددارم که برای شرکت درمراسمی به دنبال سنتوری خوش صدا میگشتم وهرگز فراموش نمیکنم که ظرف ۲۴ ساعت تمام تهران را زیر پا گذاشت و ازخویشان خویش طلب ساز سنتورکرد . و صبح فردای آنروز بود که ساعت هفت صبح با سه سنتور دردست درب خانه را کوفت تا آنهارا بدست من رساند که آنجا ساکن بودم . اینکاری بود که کسی هرگز برای کسی نمیکند . او کسی است که نمیتواند مشکل دوستان خودرا تحمل کند . به همه ی دوستان سرمیزندو از احوالشان جویا میشود. با دوستان شاد است وبا دوستان میگرید. ووقتی عشقبازی اورا با دوستان به یاد میاورم حیفم میاید که اورا اذیت نکنم . اینهم نوعی سپاس است ...تا چگونه تعبیرشود. من چگونه میتوانم چنین باشم ؟ !

ای کاش ذره ای از همت و عشقبازی اورا بادوستان درخود سراغ داشتم . من رو سیای به قول نوازالله سیاه سوخته هرگز هرگز هرگز ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 12:9  توسط علی رضا بیگی | 
وب سایت بازی هم کاری درخور نیست همانطورکه پیش ازین آمد. خیلی ها دلخوشند بدین قدوقامت رعنا . اما مارا میلی نیست . دعای دوستان نیز درحق ما کاری نمیکند . ازقول یکی ازرونشناسان بزرگ که میگفت بزرگترین عیب اینترنت آنست که مارا ازتماس ودیدن دور میسازد . باید اضافه کرد که رفتن دراین دالان و نوشتن های تکراری هرکس به نوائی کاری بس بیهوده است . شاید تنها نکته اش این باشد که از حال هم خبردارمیشویم . وگاه ممکن است دچار هیجان شویم ودوستان را به ناسزا گیریم . اما مهمترین چیز با ارزش را ازما میگیرد . و آن تماس با یکدیگراست .سابق براین برنامه میچیدیم و پذیرائی و آب ونانی همراه مینشستیم و گفتگوهای بسیار و خندها و روبوسی ها ونکته ها که میرفت . اما حال چه شده ایم هرکسی دراتاقی پنهان درگوشه ای ازین دنیا به زیرزمین اینترنت میرود و سایه ی خیال دوستان را در خویش میجوید اما چه فایده . نه دست نوازشی نه شوق دیداری نه لطفی ونه محبتی .

دوستی داشتم ودارم که پیش ازین ماجرا روزی نبود که همدیگر را نمیدیدیم . من قطعه ی التهاب را دروصف او گفتم واین بیقراریش . بعدها که پای وب سایت بازی به میان آمد دوست ما ان قطعه را  در وبش تایپ کرد . بعد دوستی از تهران با آن قطعه روبرو میشود و اظهارنظر میکند . اصلا او خبراز هیچ نداشت و این حال وهوای التهاب دیدار را که نه از پس دنیای وبسایت بازی بس شیرین و رویائی بود به نقد میگیرد و به نوعی ردش میپردازد . من به همان حالی که مرا آن قطعه دست داد مینگرم که بس شیرین وفراموش ناشدنی بود . زنگهائی که به درحیات میزد و به دنبال من بود تا حرف نوی ارائه شود وکتابی نو به دست من دهد ومن نه بخاطرکتاب بلکه بخاطر محبت ولطف او کتاب را با بی حوصلگی میخواندم . ولی به عشق او که بیاید وبنشینیم و بتوانیم با او همزبان شویم کتاب را میخواندم واتفاقن بس نتیجه ها داشت . هم خواندنی اساسی بود وهم دیداری واقعی .

اما ازپس پستوی اینترنت چه حاصلی جز اینکه من چیزی بنویسم و شما نیز و دیگران . و همین این امکان را ازما میگیرد که همدیگر را دیدار کنیم . پیش ازین ممکن بود به شوق دیدار نواز چند کیلومتر پیاده روی کنم و نفسی تازه کنم . اکنون گوشه ای به دوراز آدمیزادگان حتی بچه ی خود میروم دراتاقی دربسته وسپس وارد دهلیزی میشوم بسته دربسته . آنگاه سخنان دوستی را میخوانم . که یا باب طبعم هست ویا نیست . با محفوظاتم مطابقت دارد یا ندارد . آنگاه بی پرده سخن میگویم . وهردق دلی دارم سرش خالی میکنم . نه حالش را درمیابم ونه روزگارش و نه من به او حال میدهم . ونه او به من چه فایده . همین علتهائیست که مارا ازدیدار بازمیدارد . پیش ازین حاضر بودیم بخاطر دیدن پسرخاله گانی چون رضا بیش از هزارکیلومتر را درنوردیم تا دیداری دست دهد . که حرفهای ناگفته را گفته سازیم . اما حال از پشت این دهلیز من اورا اذیت میکنم واو مرا دعا میکند که بسیاری ازین دعا هارا خود نیز باورندارد . درواقع طعنه ای وکنایه  ایست . که ما درونش نارضایتی اورا درمیابیم . اما اگردیداری دست میداد شوق دیدار مارا از پرحرفی بازمیداشت .

بسان سوسن اگر ده زبان شود حافظ                /    چو غنچه پیش رخش مهر برزبان باشد

اگر هزار جور مطلب نوشته شود به زبانهای گوناگون فایده ای نیست وارزش یکساعت همنشینی را ندارد . 

به یاد دارم که درگذشته کسی نبود که روزهای تعطیل بلکه روزهای دیگر همدیگر را نمیدیدند و ساده ترین لطفی که داشت دست هم را میفشردیم . همه احساس بود واز گفتن کم . اما امروزکارما حرف بسیار دردالان تاریک اینترنت . ودیدار هیچ .

همدیگر را نمیبینیم وبلکه نمی شناسیم . نه احساسی نه لطفی بلکه تنهائی درتنهائی . مخصوصا برای کسانی که یک عمر کار عملی وذهنی کرده اند اینک به گوشه ای کز باید کرد و چیزهایئ را بلغور . حرف بسیار  است . دوستان هم نظر درستی نمیفرمایند که پیداست یا چیزی برای گفتن ندارند ویا سکوت اختیار کرده اند . اینجا جای حرف زدن وحتی ... هرچه دارید بیرون بریزید ! اما یک قطعه شعر چنان به من حال میدهد که عین دیدار . اما دوستان فقط دعائی میکنند که میدانم درحق ما نیست بلکه برای خود و از حس خودشناسی بهره دارد .

 البته حق دارند چون تازه با این بازی سرگرم شده اند. بگذار تا بگذرد . مگر هدفی خاص مدنظر باشد که آنهم یا باید ازتجارت باشد یا خیال خوش ...

                                                                                            تا گاه دگر که خود برآید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 11:32  توسط علی رضا بیگی | 
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 14:4  توسط علی رضا بیگی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
این وبلاگ هدفش ارتباط با صاحب نظران و اندیشمندان برای بالا بردن سطح آگاهی خود میباشد.دراین راستا دستاوردهای خود ودوستانمان را رایگان بدون هیچ چشم داشتی دراختیار همگان مخصوصا َ صاحب نظران واندیشمندان میگذارد . تا بدین وسیله نقشی را برای خود درتاریخ رقم زند. وشاید خدمتی معنوی نیز ارائه کرده باشد .

پیوندهای روزانه
وبلاگ ترس آگاهی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
نویسندگان
علی رضا بیگی
علیرضا بیگی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM