X
تبلیغات
ترس آگاهی
فلسفی ادبی و هنری

 

دریافت من ازین نوشته به غایت لذت بخش است . خصوصا ً که ازنگاه دوستی میتراود که عمری درازدرکنارش به کنکاش دل سپرده ام وبهترین عنوان رویداده های کتابم را به مضمون التهاب ، صرفا ً دروضع این احوال رقم زده ام . اما ازسربی دردی براین هوس افتادم که برنوشته اش چیزی نگارم که شاید یادی ازما کند نه صرفا ً به معنای هیچ نقدی که بیزارم .

شاید اصراردرانتقاد ازخودوانتقاد ازدیگران که دوره اش برما رفت اینک به جائی رسیده باشم که هرنوع نقدی را نپذیرم حتی دراین ساحت . اما نقد کردن درعرصه ی ادبیات جای اعتراض دارد نه درساخت هستی شناسی . ازطرفی من این مقال را نه نقد بل نوعی قلقلک دادن دوست عزیزخود میدانم براساس دریافتهائی که ازهایدگردارم .

بی مقدمه بگویم که درین نوشتارحضرتعالی چند نکته قابل توجه بیشتراست :

الف ـ نوعی مقایسه ی متن هایدگری با اندیشه های حافظ که بس ازهم دورمینمایند . چه حافظ درپیش فرضی گرفتاراست که نه هرگزهایدگرچنین بود . هرچند به امرقدسی نیزاشاره کرده باشد . چرا که این امرقدسی دراندیشه ی هایدگرهنوزنیامده است وهیچ ساختاری برآن تکیه ندارد . درحالیکه این ماجرا برحافظ بسیاراشراف دارد وچندگانه گوئی های این رند اورا ناچاربه دستاویزی بت گونه سوق میدهد . چنانکه :

هرسرموی مرا با توهزاران کاراست            ما کجائیم وملامتگربیکارکجا .

یا :

درخرابات مغان نورخدا میبینم            واین عجب بین که چه نوری زکجا میبینم

یا :

خرم آنروزکه ازین خانه ی ویران بروم              راحت جان طلبم وزپی جانان بروم            الخ

اما هایدگراتکائی به جائی ندارد بهمین لحاظ هم هست که به رویدادها تکیه میکند .آنهم نه همه ی رویداده ها بل آنهائی که هستنده را لحظه ای به هستی پیوند میدهند .

 

ب ـ موضوع دیگری که قابل توجه است اینکه نویسنده ی عزیزما ، آنجا که ازرویدادها ی ازآن خود کننده سخن دارد لمحه ای درهستی میزید ولی همینکه بحال خود رها میشود سرازهستنده بودن خود درمیاورد وهمه ی قول وقرارها را با هستی ازیاد میبرد وازمنزلگه خود یاد میکند . درحالیکه بارها وبارها هایدگرباین دوعنوان  جدا ازهم اشاره دارد وهشدارها داده است وتمام همّ متا فیزیک را ازروزنخست تا کنون درمغاک این معنا گرفتارمیبیند .

آنجائیکه متافیزیک دم ازهستی میزند ، درواقع ازهستنده سخن دارد وهمین لحاظ است که انسان را ازفهم هستی درطول هزاره ها محروم ساخته است . وتمام فحش وفضیحتهای نیچه نیزدرین باب است . گرچه نیچه نیزدرآخربا همه ی تف ولعنتهائی که برمتافیزیک وارد میآورد ، خود نیزدوباره اسیردست همین ره توشه ی متافیزیک میشود . اوفلاسفه .... پیش ازخویش را به لحاظ ناکامی دربدست آوردن دل این زن " حقثیقت " ناکام میبیند . اما درآخرابرانسانی که پیش روی ما مینهد چیزی نیست مگرپرداختن به هستنده ونه هستی . یعنی اونیزچون فلاسفه ی پیش ازخود فریب متافیزیک را میخورد .

 

دوست ما نیزگوئی درهمین راستا قدم مینهد وگوئی دلمشغولیش نه هستی بل هستندگی خویش است . که البته هیچ خرده ای نیزبراو نمی رود جزاینکه بگوئیم همه درین دام متافیزیک اسیریم واین مشکل ازبین نخواهد رفت مگرآنکه عدم را بشناسیم . وتمام هممان را درین سیرگذاریم.شاید:

اُستن این عالم ای جان غفلت است                  هوشیاری این جهان را آفت است .

اما  غفلتی که شاعرازآن یاد میکند نه آنست که مقصود ماست . این غفلت همان موتوا قبل ان تموتو است . درحالیکه عدمی که مدنظرهایدگراست ازملالت میزاید وگاه ازعشق .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 15:50  توسط علی رضا بیگی | 

·      هرگز چنین مغازه ای را که من رفتم و لحظه ای آنجا توقف کردم ، نرفته بودم . پیش ازین که چیزی گفته باشم به ذهنم رسید که از همین خواربار فروشی که از کنارش می گذشتم چند کتاب تاریخی خریده بودم . برای فروشنده البته که فرقی نمی کرد که خوار وبار خریداری کنم یا چیزی دیگر را او درمغازه ی کوچک و قدیمی همه چیز را به فروش گذاشته بود نه درخود واقعیشان چون لوبیا و برنج و عدس ؛ بل مکتب و شرافت و تمام چیزهای ذهنی را راضیشان کرده بود که خودرا درمعرض فروش گذارند . من به جرأت می توانم بگویم که همه ی علوم را حتی مادرعلوم را نیز باین کار ناشرافتمندانه راضی کرده بود .  شاید اینگونه بود که لحظه ای خودرا درپست مدرن ملاقات کردم .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 2:42  توسط علی رضا بیگی | 
تصویری ازهستی زیبا
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 2:12  توسط علی رضا بیگی | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 2:1  توسط علی رضا بیگی | 

 

سهراب سپهری یک پست مدرن

 سهراب همچون شعرای دیگرنیست که بخواهیم براحتی به فهم اشعارش دسترسی پیداکنیم . چه اوسخنانش همه رازآمیز، خیال انگیز وگاه خیلی شخصی است .

یکی ازنقادان بنام ، بهمین مناسبت سختی فهم اشعارسهراب ، سبک اورا مثل سبک برخی ازشعرای عهد سنت ، سبک هندی خوانده . که این گزافه ای بیش نیست واو کجا وسبک هندی کجا . واین نشان میدهد که حتی نقاد نیزبه عمق روح وی پی نبرده واورا با طوطیان شکرشکن شیرن گفتاردریک ترازو سنجیده است .

قابل مقایسه باشعرای دیگرهم نیست. چه هرشاعری ویژگی خاص خودرا دارد. اما شعرای دیگررا باکمی دقت میتوان به مقصودشان پی برد. یا به نگرششا ن نزدیک گردید . اما شعرهای سهراب فراترازین حرفاست. اودردنیای خاصی زندگی میکند که دسترسی بدانجا باین سادگی که برخی از نقادان  فکرکرده اند نمی باشد. گرچه بسیاری ازاشعارش نیزخیلی ساده بنظرمیرسد. مثلا گوشه هایی ازین شعربلند صدای پای آب که ً میگوید :

 

اهل کاشانم .

روزگارم بدنیست .

تکه نانی دارم ،خرده هوشی ، سرسوزن ذوقی.

مادری دارم ،بهترازبرگ درخت .

دوستانی، بهترازآب روان .

 

اما درین قطعه شعر، فقط تا همین جا میتوان بدون مشکلی به جلورفت .

 

اگرکسی بگوید چرا؟ مگربقیه اش چقدرپیچیده هست؟ کافیست که به ابیات بعدی رجوع کنیم ببینیم که چه میگوید :

 

وخدائی که دراین نزدیکی است

لای این شب بوها ،پای این کاج بلند

روی آگاه ی آب ، روی قانون گیاه

 

خوب اینجا دیگرنمی شود همان معنا ها وبرداشتهای ساده راازاین ابیات کرد .

چرا خدا اینهمه نزدیک باشد ؟ آمده است که ازرگ گردن به ما نزدیک تراست. ولی اینجا شاعرچیزدیگری میگوید:

خدا لای شب بوها چکارمیکند؟ پای این کاج بلند چرا ؟

روی آگاهی آب یعنی چه ؟ مگرآب آگاهی دارد؟ مگرگیاه قانون دارد ؟

میتوان تعبیرهای ساده ای کرد اما این تعبیرها تا مقصود اصلی شاعرفاصله بسیاراست . یا اینجا :

 

قبله ام یک گل سرخ

جانمازم چشمه، مهرم نور.

دشت سجاده من .

من وضو با تپش پنجره ها میگیرم .

 

قبله که جزکعبه جائی نیست . پس چرا گل سرخ کعبه ی سهراب مسلمان شده ؟ واقعا ً مقصودوی ازگل سرخ چیست ؟ چگونه چشمه ، جانمازمیشود ؟ چرا نورمهرش باشد ؟ اومیخواهد برنورسربگذارد ؟ چرا دشت سجاده اش باشد ؟ ازهمه مهممتر، تپش پنجره ها چیست که شاعرما با آن وضوء میگیرد ؟

پیداست که همه ی این ابیات، نکته هائی دارد که ازحدّ فهم هرخواننده ای خارج است.

ممکن است که هرکس به فراخورفهم وخیا ل خود تعریف ودریافت خاصّی ازشعرهای سهراب داشته باشد. اما نزدیک شدن به ساحت مقدّس روح پاک این شاعرغریب به همین سادگی نیست. مگرآنکه با زبان و اندیشه وی آشنا شویم .

خیلی ها تعبیرهای جالبی ازونکرده اند. واورا درحدّ یک شاعرمعمولی به مقیاس کشیده اند اما اوکجا واین تعبیرها کجا ؟!

من هم مدعی نیستم که واقعا ً اورا شناخته ام . ولی سعی میکنم نکاتی را که ازودریافت کرده ام دراختیارتان بگذارم. تا سهمی درکمک رسانی به شکافتن این معانی داشته باشم .

من هیچگا ه سهراب را به چشم فقط یک شاعرنگاه نمی کنم بل اورا درحد یک نبی ـ البته درمعنای عبری آن ـ باومیاندیشم .اونبوت میکند وگاه شطح وطامات میبافد .

اوجاهائی سخنانی دارد که فکرمیکنی ازدنیائی ممکن خبرداشته است .

 

ولی من همه ی این حدس وگمانها را نادیده گرفته وفقط به چشم یک هنرمند باونگاه میکنم .که پیامی ازبرای آدمی دارم .

روحیات وی به انسان اواخر قرن بیستم وبیست ویکم میماند . گویی پیام رسانی ازبرای این نسل سرگردانست .

خیلی ها سعی کرده اند اورا به فلان مکتب ویا فلا ن عقیده نسبت دهند. ولی او زبان ودیدگاههای خاصّی برای زندگی دراین برهه اززمان دارد که خاصّ اوست . من سعی میکنم تا حدّممکن ازاغراق گوئی درباره وی خودداری کرده وتا آنجا که میتوانم دریافتهای خودرا درباره اندیشه های وی خدمت شما تقدیم کنم . حال این شما ودست آوردهای ما امیداست که مورد توجه شما عزیزان قرارگیرد.

فهم اشعارسهراب نیازبه نوعی شناخت خاصّ نسبت به زبان وی دارد. زبان وی با زبان دیگرشعرای گذشته وامروز فرق اساسی دارد . وبهمین لحاظ همراه باآشنائی زبان وی نیازبه شناخت جهان بینی وی نیز میرود که هردولازم وملزوم یکدیگرند . وبی ایندو همچون نقادّ، نمیتوان به مقصود ومنظوراونزدیک شد . واورا تا حدودی شناخت .

ازهمین روست که به قول دکترحمید زرین کوب درکتاب چشم اندازشعر فارسی، "... وی را میتوان شاعری صاحب سبک دانست... " .

زبان اوصریح وروان است. اما با توجه به نظریاتش میتوان به فهم اشعارش نزدیک گردید.

درخصوص دریافتهای من از اشعارش، کتابی آماده ی چاپ دارم. ولی دراینجا صرفا ً یکی ازعنوانهای کتاب را که بیشترموردد نظرم بود، درحدّ یک رساله کوتاه خدمتتان تقدیم میدارم .

   علت برگزیدن این بخش ازکتاب برای ارائه دراینجا، بخاطرحساس بودن وبحث انگیزبودن آنست . ودرضمن هشیاری دراین امرخطیراست که با معیارهای ساده وازپیش تعیین شده به سراغ فهم اشعارش نرفته وبهمین سادگی اورا مورد ارزیابی های قیاسی خود قرارندهیم .

ازین چند نکته که بیان شد پیداست که روی سخن من با نقاد است . که با احتیاط درباره وی سخن گوید. کارما درین خصوص دریافت است نه نقد .

 

 

 

نقاد وسهراب سپهری

 

هنوزمنتقدان ما با ذهنیات ازپیش تعیین کرده خودبه سراغ نوشته ها،شعر، نثرو... رفته واز دیدگاه ها ومعیارهای خود که ساختارهایی کهنه بیش نیستند، بارزیابی ونقدآثاربزرگان شعروادب می پردازند . گرچه هرکسی نظری دارد وبه قول دوستی:

"وقتی کتابی راچاپ میکنی دیگرازآن نویسنده نیست بلکه این خواننده است که کتاب را حقّ خودمیداند"، بااینهمه،چون پای نقّادی واظهارنظرهای اشخاص سرشناسی مطرح میشود، انتظارات بیشتری میرود .

نقادان امروزه ی ما کسانی نیستند جزافرادی که بایک سری الگوهائی که ازپیش درذهن انبارکرده اند به خوب وبدکردن هایی که ناشی از وجدان اندیشندگی آنانست،نوشته ها...را پایمال کرده تا آنکه اگرکسی ازحال وهوای نویسنده یاسراینده ، بی خبرباشد، دربست آن نقدها را بپزیرد. علی الخصوص که شخص موردنظربه طُرُقی هویتش باهویّت خواننده نزدیک بوده ودرسطح اندیشندگی اوبیاندیشد .

   آنان گویی براساس همان باورهای سابق که به انتقادازخود وانتقادازدیگران شعارشان بود قصد دارند،همه ی نوشته هارا از دید خود نقادی کنند. وانتظاردارند که دیگران هم بی هیچ نظری به گفته آنها، سرتسلیم فرود آورند .

   درحالیکه این ماجرا،متعلق به زمانی بود که ماتریالیسم دیالکتیک ریشه وپایه ی همه ی تفکرات منتقدان را تشکیل میداد. وهستی شناسی را محدود به همان گذرگاه میدانستند. حتی این تصوّرهم به ذهنشان خطورنمیکرد که ممکن است نویسنده یا سراینده، حرفهای نوی درکارش برای نسل جدید داشته باشند . شایدکسی بخواهد خارج ازدایره  شعرنیمایی سخنی بگوید . گویی استبدادزمان از نقّادان ما نیزمستبدانی خاصّ خود ساخته بود. این استبداد تنها نسبت به دید دیگران نبوده؛ بلکه خودنیز دراسارت ساختارها خودرا زندانی کرده بودند.واجازه هیچ نوع تحوّلی هم به خود نمیدهند.

اصولا نقّادی از نظربنده کار نادرستی است.آنهم درعرصه ی شعر. این به عهده ی شاعر است که چگونه آن شعریا مطلب را دریافت کرده است. نمی گویم ادراک؛ چه ادراک کارهیج تنا بنده ای درین هستی نیست. چه عالِم هم که خودرا متکی به علم میداند به خوداین اجازه را نمی دهد که مدّعی ادراک حتّی همان بخش ازدانسته هایش باشد. وبا احتیاط سخن میگوید ونظریه علمی خودرا به صورت یک فرضیه مطرح میکند .

گرچه درین فضا خطرات زیادی وجود دارد که ممکن است، هرخُزعبلاتی را بخورد خواننده دهند؛ اما بسیاری از هنرهایی که درعرصه ی ادبیات ما ارائه شده مخصوصاً آثارسهراب سپهری، از نوعی اندیشندگی والایی برخورداراست . که درزما ن خود کسی را به جزمعدودافرادی که آنهم چند پارگراف بیشتردرحق او نگفته اند واقعاً اجازه نداشته اند تا این حدّ، فضای ذهنی دیگران را نسبت به این شاعروالاوغریب، مخدوش سازند.

   شاعران آنهم شاعری چون سهراب،همیشه،زنده اند. ودرهرزمان،مستحقّ دفاع هستند. حال به دست خود یا به دست دیگران . که حتی اوکسی نبود که درزمان خود نیز، نقد خودرا اگرهم پاسخی ازبرای دفاع ازخویش داشت ، رد ّکند .بلکه او بی اعتنا ازین ماجرا میگذشت وتنها به نقّاد دردل می خندید !

   برای منتقدانی که آثار سپهری را خالی از یک اندیشه ساختاری ویا خارج ازروال وقانونمندیهای شعر میدانند، جای بسی تأسّف است؛ که نه به اوج باورهای اوتوجّهی کرده اند؛ ونه به روال هنر پست مدرن اعتنایی نموده اند. گویی زمان هنوز برآنان اثر خویش را نگذاشته واندیشه آنها،هنوزحال وهوای مدرنیسم وپیشرفت خواهی رادارد ؟

   نمیدانم برخلاف نقادانی که اشعار سپهری را مورد انتقادوگاه تهاجّم قرارداده اند، چرا من درهمه ی اشعارش نوعی پیوندوهمبستگی وتعالّی اندیشه رامی بینم . پس بهتراست؛ قدم به قدم با سپهری همراه شویم  تا ببینیم اوکجا سیرمیکرده وما کجا!؟

پیش ازآن، باید بگویم که من، با هرنوع نقّادی که بخواهد نوشته های کسی رادرخارج ازفضای روحیّات نویسنده یا شاعر بررسی کند، مخالفم . و کاراورا متعّلق بدوران جمود فکری واصراربریکی کردن اندیشه ی دیگران درمداراندیشندگی خود، میدانم.

   اینان، گویی معیارهایی دردست دارند؛ که با آن معیارها،همه را، چون باغبانی که با قیچی خودهمه  درختها وبوته ها را یکسان میکند، آنان نیزقصد دارند؛ همه ی شاعران معاصررا با نیما بسنجند. یا آنانرا درفضای تنگ اندیشندگی خود باسارت ببرند.

   هیچکس نمیتواندجزباندازه سر سوزنی درباب نوشته های کسی بالاخص شعراظهارنظرهای نقّادانه کند. برای اثبات این نظر، من دلایل متقاعد کننده زیادی برای ارائه دارم؛ ودرجای مناسب خود، درباره شان سخن خواهم گفت. ولی فعلا ً سعی خواهم نمود؛ این ادعّا را به اثبات رسانم. یعنی ما دراول کار، باید همراه باشاعریا نویسنده گام برداریم ؛ تا شاید بتوانیم به فضای ذهنی وخیالی آن شاعرونویسنده نزدیک شویم. وگرنه بی مقدّمه، ابزاری، آنهم کهنه، بدست بگیری وبا آن، ومطمئن به خود، به سراغ نوشته ها بروی، کاری بغایت نادرست وخودخواهانه است. به نحوی که شایدتمام زحمات آن شاعررا نادیده  گرفته باشیم. مخصوصاً کسانی که خود شاعریا نویسنده نیستند. مقصود من از نویسنده، فقط کسانی است که نوشته هایی چون شعر، که ناشی ازکشف وشهود آنان بوده است، میباشد؛ نه هرمقاله نویس.

   من درینجا سعی میکنم نخست دلایل خودرا برای مخالفت با نقد ارائه کرده وسپس گذری برکتاب شعرزمان جلد سوم نوشته جناب محمدحقوقی داشته باشم  .

 

دلایل مخالفت من با هرنوع نقد ادبی

   من نحست به توضیح دلایل مخالفت خود با نقادی پرداخته؛ وسپس دریافتهای خودرا ازشعرقیرشب ازکتاب مرگ رنگ سهراب سپهری بیان میکنم؛  وبه اشاراتی کوتاه خواهم پرداخت .

 

الف ـ نقد ازریشه   به معنای عیب جویی است. معنی لغت هم که به زبان عربیست، به همین معناست. قصد نقاد هم چیزی جزاین نیست .هرتعریف دیگرازآن درواقع لاپوشانی وتوجیه مطلب است . من نقد را درزمینه هایی که قانونمندیهای خاصّ ومشخص وصرفاً برای انجام آن کاربخصوص صورت گرفته باشد نفی نمیکنم. .مثلاً کارهایی که دارای جنبه های  فنیّ باشد، ازنقد محروم نمیکنم. مثل یک آهنگ موسیقی کلاسیک حتی موسیقی ردیف ویا یک نقاشی یا مجسمه سازی یا سینما یا تئاتریا یک کارنرم افزاری کامپیوتری ویا کاری محققانه چون نوشتن تاریخ فلان بخش ازایران یا جهان ویا تحلیل های اجتماعی وسیاسی وبیشمارمواردی که جای بحث وگفتگودارد.

    اما کسی که سروده هایی را نه بقصد حتی شعرگفتن، برزبان میآورد ومینویسد وکتاب میکند، اصلاً جای این بحث هاراندارد. چه یک شاعروضعش با دیگران فرق دارد . مخصوصا ً شاعرغربت زده ای چون سهراب؛ که اصلاً قصد شعرگویی نداشته بل به حسب ضرورت زبانش بدین گونه رفته است. اواحساس ها ودریافتهای خودرا به زبانی نرم ولطیف ارائه داده. خواه شعرش بخوانید یا نه ، فرقی بحال اونمیکند آنهم سهراب که ازحس والای عاطفی برخورداربوده است . ما میتوانیم اورا با شعرای بزرگ قدیم چون حافظ ومولوی وعطّارمقایسه کنیم. وحتّی بگوییم که چیزی بیشتردارد . اوآنقدری که کتابهای فلسفی ، دینی ، سیاسی را خوانده است به دواوین شعرای قبل توجه نداشته بلکه همه را خوانده وخوب هم فهمیده. ولی اوراارضا نکرده وخود قلم بدست بدنبال آن گم گشته اش براه افتاده است . 

       ب ـ صرفاً برای نقد کردن شعر به سراغ شاعرعاشق وغریبی چون سهراب رفتن، کاری بغایت بیهوده است. و نادرست . چرا که اینگونه شاعران به قصد شعرگویی مطلبی نمی نویسند حتی نوشتن را برای خود نوعی منیّت میشمرند. بل بدنبال مخاطب همزبان میگردند نه نام ونشان .ناچارباید نشردهند تا همزبانی بیابند چراکه :

هرکه خودازهمزبانی شدجدا

بینوا شد گرچه دارد صدنوا

   اوبرای فرارازین بینوائی، بدنبال همنوایی میگردد .وشعررا وسیله خوبی برای بیان فهم وخیال خود میداند. وحتی گاه نیازنیست نام شعربرسروده هایش گذاشت. نقاد ازین بابت زیاد دلش شورنزند که قامت شعروشاعری ازبین رفت!

   اوخود دراشعاری که ارائه کرده اشاره میدارد که من شعرنمیسرایم بل سرسوزن ذوقی دارم وباین مطلب به نوعی اقرارکرده است. اما واقعاً هم شعرگفته مگردیگران برای گفتن چه داشته اند که اوکم داشته .

     ج ـ باید دانست که رسالت شعرهمچون دین وفلسفه است. اینرا بسیاری ازفلاسفه غرب وسردسته ی فیلسوفان سنتّی یعنی هگل گفته است: راههایی که مارا به مثال مطلق پیوند میزند ازسه طریق ممکن است: دین و هنر وفلسفه .

البته هگل ترتیبی ارائه میدهد واول هنر؛ بعد دین و بعد فلسفه را نام میبرد. وهریکی نسبت به موردقبلی را برترمیشمرد. یعنی دین برترازهنرچون کلی است اما هنرجزئی وفلسفه را برترازدین میداند چه فلسفه اندیشه ی محضّ است ودین توأم با انگار.

   پس بی شک؛  کارهنر، همان بیان مطلق اززبان محسوسات است. .یا به زبان دیگر، جلوه ی مطلق درمحسوسات زیبایی را مینمایاند. واین زیبائی است که هنرمند را بکارمیدارد؛ تا احساسش را به نوعی بیان کند. یکی درنقاشی ویکی درموسیقی ودیگری درشعروشعررا برترازسایرهنرها میداند .

   وقتی رسالت اصلی هنربخصوص شعربیان مطلق باشد پس اصل محتوی است وظاهرچندان مطرح نیست .یعنی گاه معنا آنقدرغنی وپرباراست که مجالی به کالبد خود نمیدهد . بخصوص درشعرکه زبان نقش اولیه را داراست . نقاد تمام همّش نسبت به سهراب بخاطرایراد گرفتن ازکالبد شعراوست وگرنه محتوایش چیزی نیست که باین سادگی درچند پارگراف گنجد . وهرکس هستی را به پندار، کردار گفتار خود بیان میدارد. نه  زیر نظر کارگاه نقد . وکارگاه نقد مگرجز ازهمت شاعران خلق نشده است ؟

مسخره نیست که درین حال وهوایی که شاعردارد دست وپایش را با مشتی موانع من درآوردی ببندیم؟!

اصلا شعرچیست؟

    کسی مثل سهراب به قصد شعرگویی قلم بدست نگرفته. اصولا شاعران غریبی  چون سهراب وآتشی واخوان ...شعربرآنها باریده است نه به سراغ شعررفته اند. پس جای هیچ خورده گیری برآنها نمی رود .

    د ـ دیگرآنکه نقاّد همیشه ازپس شاعرعاشق وغریب ونویسنده خلاق است که حرفی برای زدن وقاموسی ازبرای معیارکردن بدست میآورد. یعنی اینکه تا شاعری نباشد وساختمان شعررا بدست ما ندهد، کارنقاد هم شروع نمی شود. برای مثال همین تحول شعرکه بدست نیما صورت گرفت ، تا پیش ازوی هیچ نقادی حرفی یا معیارخاصی ازبرای اینگونه شعرنداشته است . همینکه اونوآوری خویش را ارائه کرد ، سروکله ی نقاد هم پیدا میشود . این شاعرعاشق است که تمام این قانونمندی ها را هروقت که بخواهد نومیکند ویا کنارمینهد .نه نقاد که اگرشعری هم گفته باشد ازسرفراغت بوده است . نقاد کارش پویا نیست . اوفقط نگهدارنده ی ساختارهای گذشته است . وهرتحولی درشعرپیدا شود ازآن شاعرعاشق یا غریبی چون سهراب است .

    نقاد یک دنباله روبیش نیست. وآنچه شاعرخلق میکند، دنبال میکند.  تازه اگربه وجود چنین کسی لازم باشد. خیلی ها شعرمیگویند اما اینان شاعرنیستند. بل ازروی فراغت قلمی بدست گرفته وچیزی را کنارهم ردیف میکنند؛ وبه قول نقاد اول نطفه میسازند وسپس برگرد آن شاخه وبرگ می چینند .

پس نقاد کارش را واعتبارش را ازصدقه ی سرشاعرعاشق یا غریب کسب میکند. آنهم شاعری چون سهراب که سراسر، احساس است وخیال. آنسان که چون همزبانی را نیافت به درون خویش رفت ودرپرتنهایی لانه کرد .

   اصولا چرا او چنین کرد؟ مگراین نبود که کسی را همزبان نیافت؟ وازهمه بدترنقادان را یافت که جزکلّی گویی وظاهربینی حرفی برای گفتن نداشتند وخودنمایاندند .

      ه ـ اگرما میخواهیم چیزی درباره یک شاعربنویسیم، باید کاملاً حال وهوای اورا درک کرده؛ ودرآن فضا همراه شاعرگام زده واورا دریافت کرد.  نه حتیّ درک؛ که درک کردن کارهیچ کس نیست .

   اول آنکه باید حال وهوای اورا داشته باشی ؛ هرکسی نمیتواند بگوید که من میخواهم سهراب را درک یا دریافت کنم بل باید روزگارش چون اوباشد وحرف دلش را بفهمدنه زبانش را  .

پس شایسته است نخست دچارغربت شده باشی . دوم اینکه گام به گام با اوبیایی؛ وتحّول فکریش را موبه مو دنبال کنی وهرجا که اندک تغییرویا تحّولی دراودیدی، درباره اش بیاندیشی؛ وسایه به سایه اورا دنبال کنی؛ و پاس بداری وجلوروی .وگرنه به قصد شعرخوانی ونقد شعرواینگونه حس ها بخواهی به سراغ سهراب بروی چیزی دستگیرت نمی شود ومثل آن نقاد باید بگویی که اشعارسهراب ازتأثیرات متقابل بدوراست. ویا مانند موسیقی کلاسیک نیست که هارمونی داشته باشد .ویا میتوان بسیاری ازشعرهای سپهری را نادیده گرفت . انگارمیخواهد ازروی هوس چیزی بسراید وانواع ادا واصول شعری را ضمیمه ی آن کند تا بگویند فلانی شعرش حرف ندارد؛ یا کامل کامل است، چون خود، نقاداست .

آنچه نیاید به دل خیال فریب است .

     وـ درنهایت ما باید بدانیم که شاعران درایران زمین، نقش والایی داشته اند . همانطوریکه اروپا به فلاسفه خود مینازد ، ایران نیزگرچه فیلسوفان چندی داشته است، ولی گویی این رسالت را شاعران ما خوب انجام داده اند .ازمولوی گرفته تا حافظ و... ودرهمین عصرنیزبسیاری ازنظریه پردازان هستی شناسی ما ازمیان شعرای ما برخواسته اند. بهمین لحاظ شاعران ایرانی را باید کم ازفیلسوف ندانست. واصولا شعرگوییشان به قصد شعرگفتن نبوده؛ بل انگیزه اصلی آنان درکارشعر، علت هستی شناسی داشته است. ونقاد همیشه اگربخود زحمت میدهد، باید به این نکته توجه کند که تنها شعررا نمی خواند؛ بل با یک فیلسوف ویا عارف ویا وارسته ای دربرخورد است .

***

برای شروع آشنایی با این نحوه کار،نخست شعراول کتاب مرگ رنگ سپهری را، بنام قیر شب گام به گام سعی دارم که با شاعر همسفر شوم ؛ ودریافتهایش را پیش روی خویش وشما گذارم .

کار ما دریافت کردن اشعار شاعران است؛ نه اظهار نظرهای خشک ومعیارگرایانه .

   درصفحه سی ودو از کتاب شعر زمان ما جلد سوم چنین می خوانیم :

" سپهری درشعرهایش فقط حرفهای شاعرانه می زند. هروقت که حال داشت و درحالت سرایش قرار گرفت، قلم را برمی دارد؛ وهرجا که از آن احساس به خود باز آمدوخسته شد، قلم را زمین میگذارد. شعر او از نقطه ای به حرکت آغاز میکند و برخطی مستقیم راه می افتد و به نقطه ی پایان می رسد . چنین شعری نطفه ندارد. نطفه ای بارور که درلحظه ی کمال به طور کامل و متشکل ، چون موجودی با هیئتی خاصّ به یکباره زاده شود وبا شکل از پیش معیّن خود برکاغذ ترسیم گردد . درشعر او جز چند مورد خاصّ چنین زاده ای را با این مختصّات نمیتوان دید ..."

درپاسخ نقّاد باید گفت که :

اتّفاقا ما به همین گونه که آمده است، شعر میگوییم .اینکه کسی نخست نطفه ای بسازد وسپس برگرد آن نطفه بنشیند تا نوزاد زاییده شود ، آن شخص جز موجود باردارکسی نیست؛ ویقیناً نطفه ساز کسی دیگر باید بوده باشد .

آن کس شاعر نیست. بل میتواند یک محقق باشد .شاعر در بی زمان و بی مکان میزید . او درناخود آگاه، بی آنکه قصدی برشعر گوئیش باشد ، می نشیند وگاه بی آنکه خود بخواهد درمعرض بارانی از دریافتها قرار میگیرد. گویی سیل آسا می آید ومی بارد .

    یکی ازشعرای جهانی ایران، جایی گفته بود که باید بی آنکه خود بخواهی شعر برتو ببارد . گویی از دوردستها، بی آنکه ترا خبر دهد، می آید و تو باید به سرعت قلم گیر بیاوری و آنها را درجایی، کاغذی ، تکه مقوایی ... تند تند بنویسی بی آنکه به آنها اندیشیده باشی . و چون درونت از باریدن باز ایستاد ، قلم و کاغذ را به گوشه ای بگذاری و سر فرصت به سراغ نوشته ات بروی و آنهارا اصلاح کنی ودستی به سرورویش بکشی .

بانگی ازدورمرا میخواند !

 

  اینکه قلم بدست منتظر بنشینی و موضوعی یا به قول نقاد نطفه ای را فرا چنگ آورده باشی و سپس دراطرافش به سرایش بپردازی، کار کسانیست که فقط شعرمیگویند .

ازهمین روست که نقاد عزیز ، از سپهری جز چند مورد خاص زاده ای را نمی بیند . گویی ازیاد برده است که شاعرعمری را به نطفه سازی پرداخته است واینک تنها میزاید که میبارد. او سالها به گرد آوردن ابری سیاه پرداخته واینک جزمجال باریدنش نیست .

به همین شعرقیرشب توجه کنیم :

 

دیرگاهیست درین تنهایی

رنگ خاموشی درطرح لب است .

بانگی از دور مرا میخواند .

لیک پاهایم درقیرشب است .

اجازه می خواهم که باشاعر همسفر شوم .چه تنها کار ما همینقدر است نه نقد .

دیر زمانیست که شاعر ما ، درتنهایی زندگی میکند. او پیش از آنکه شاعر باشد یک غریب است ؛ یک تنهاست ؛ یک جانسوز است ؛ کسیست که درین عصر " گُشتل" غریب افتاده است . او شاعر نیست ونمیخواهد هم که شاعر باشد. بهمین لحاظ فکرقافیه نیست.  به حرف روی هم اعتنایی ندارد .اگرریتمی یا موسیقیی هم درشعر دارد ازتنش جان اوست نه از سماع واژه ها . او شعر را مجرایی برای خود یافته است .تا بدین طریق دریا فتهایش را که گوئی از غیب بی عیب آمده است، فرا چنگ آورد ودردست نگه دارد . وبا آن خودرا بشوید وزنده نگه دارد .قصدش هم چون ما  این نیست که دیگران را متوجه ی خود کند . اوفریب زیست را نمیخورد. بل راهی می جوید که غریبانی چون خود و مشتاقان و رهروان را به دریافتهای خود آگاه، کرده که قصدش آگاهی دادن هم نیست . او بدنبال رهروی میگردد که با او همسفر شود . او به دنبال درمان دردیست که دامن هرعارف وشاعرو... را گرفت .همان دردی که بودا نیزازآن درچندهزارسال پیش یاد میکند. درد زیستن . دردی که اورا با همه ی داشتن امکانات مادی آواره ساخت وازعزیزانش دست شست تا به قراررسید ونیروانا قراراو بود . یا مولوی که ازدردجدائی مینالد .

...........

" بانگی از دورمرا میخواند "

 

از دوردستها نوایی ، صدایی، پیامی ، اورا میخواند . اورا صدا میزند . این دوردستها ، دوردستهای جان شاعر است که با هستی وابدیّت ، مرتبط است . او آوای هستی را می شنود . واین آوا ، تنها کسانی چون مشتاقان این را ه را میطلبد . وهمه کس را توانایی شنیدن این آوا نیست . این گویی جانی صیقل زده وفارغ از تیرگی ها و تاریکی ها ی مادی وزمینی میخواهد . اما چه کند که پایش درقیر شب است . چه کند که به تخته بند تن گرفتار است و روحش آزاد نیست که تا اعماق جان فرو رود .

 

رخنه ای نیست دراین تاریکی

درودیواربهم پیوسته

سایه ای لغزد اگرروی زمین

نقش وهمی است زبندی رسته

 

همچنان شاعر درتاریکی اسیر است . همه دراین تاریکی اسیرند . تاریکی شاعرورای تاریکی هرکسی است . همان تاریکی که حافظ ازآن به شب یلدا یاد میکند . زندگی روزمره ، خوروخواب وخشم وشهوت ، شاعرمارا تمنائی نیست . اوبه دنبال رازی سربه مهراست . رازی که موضوع پرسش بسیاری ازشاعران بوده است:

چیست این سقف بلند ساده بسیارنقش

زین معما هیچ دانا درجهان آگاه نیست

یا :

آنانکه محیط فضل وآداب شدند

درجمع وجود شمع اصحاب شدند

ره زین شب تاریک نبردند برون

گفتند فسانه ای ودرخواب شدند

شاعرما سهراب نیزدرین شب گرفتاراست . اوهم گرفتارشب ظلمت حاکمیت وقت است وهم شبی که گوئی سراسرهستی اورا فرگرفته .

همان رازهستی . همان پرسش ابدی .

شاعرآنجا که ازسایه ها نیزسخن میگوید ، چیزی جزسایه هائی نیست که مردان درزنجیرافلاطون درغارمیبینند که خیال میکنند حقیقت است وآن نیست مگروهم . وهمی که اینک سهراب بی آنکه افلاطون خبردارشود، با دستان خود زنجیرازدست وپایشان برداشته ورهایشان ساخته است . مردان درزنجیرافلاطون نیزمگرهمان وهم های اونبودند؟ اما چون افلاطون براساس منطق پیش رفت هرگزنتوانست بند ازپای آنان بردارد.

شاعراین دریافتها وانگاره های خودرا چون سایه ای میداند که اینک آنرا رها ساخته است .اوخیالات خودرا درباره ی هستی چون سایه هائی میداند که اوهامی بیش نیستند اوهامی که اینک شاعربه آنها اجازه ی رهائی ازبند اندیشه داده است . چرا که برتری شاعربرفیلسوف همین است که این آزادی را دارد که بندازپای سایه های درونش بردارد .

  سایه ها که نقشی از وهم شاعر اند ، نیز دربند بوده اند که اینک گویی رها شده اند .

این تاریکی ها ، این بهم پیوستگی درودیوار همه جا به چشم شاعرما جلوه میکند . که اسارت درین دنیا همان قیرشبی است که پاها بل دستهای همگان را به اسارت گرفته است . وچون همزبانی رانمی یابد غمی بزرگ دامنش را میگیرد واورا زندانی خود میکند . این غم همان غمی است که نقاد آنرا هیچ میشمرد .

نفس آدمها نیزسربسرافسرده است . سخنی که بوی نشاط وعشق دهد درمیان نیست . که سراسر افسرده است . ازشادی و نشاط خبری نیست .افسردگی نشان از اسارت دارد ونشاط آوای رهایی را می سراید .

این روزگار شب گونه ، جز غم مرا همنشینی نیست . گوئی مرا با غم دریک سلول زندانی کرده اند .

 

" دست جادویی شب "

" دربروی منو غم می بندد "

" می کنم هرچه تلاش "

" او به من می خندد "

 

تلاشهای غریب - شاعر- نیز به جایی نمی رسد .گویی تاریکی چون جادوگری اورا با غم دریک سلول کرده است وشب پیروزمندانه ازین اسارت گرفتن خویش ، شاد است وقهقه سرداده اند .

این گرفتاری، این غم ، این غربت چندان ساده وسرسری نیست که نقاد آنرا غم نمی داند .

نقاد میگوید :

... دنیای فردی کوچکش ... دراذهان والا جز تأثیرسوء وسطحی نخواهد داشت وبروز ( این غم ) چه بسا درحد یک سرتکان دادن نخواهد بود والبته نه غمش غم ونه تنهائی اش تنهائی ...

چرا که نقاد درد اورا لمس نمی کند . چه نقاد ظواهررا میبیند . غمی را که ازغصه خوردن برای دیگران باشد غم میداند ولی غم سپهری را نه .

بهمین لحاظ است که سهراب میداند که کسی حرف اورا نفهمیده است. حتی نقاد که باید باو خیلی نزدیک باشد .چنانکه :

 

" نقش هایی که کشیدم درروز"

" شب زراه آمد و با دود اندود "

" طرح هایی که فکندم درشب "

"  روز پیدا شد و با پنبه زدود "

 

 اگر اشاره به نقاشی هایش دارد ، پیداست و واضح که  با آمدن شب تیره وتار شد . گویی روزگار شاعر نیز دود اندود است ونقشهایش را کسی نمی بیند وآنچه را هم که درتاریکی دراندیشه ی خود طرح افکند ، با آمدن روز و سفیدی پنبه گونه نه سفیدی ایکه دلیل روشنایی باشد ، چیزی را باقی نگذاشت . گویی روز نیز چون شب عمل میکند . آن یکی با دود واین یکی با پنبه که جز پاک کردن طرحها کاری نمی کند .

 چون نقد کردن شعرهای شاعر که به ظاهر برای روشنایی وآگاه ساختن انجام یافته است یا بدین قصد بوده است ، لیکن همه ی طرحهای شاعر را پاک میکند .گویی شاعر چنین روزی را می دیده وپیش بینی می کرده است . طرحهای شاعرهمه درتاریکی شکل میگیرد وآنکه با معیارروزبه سراغ این طرحها میرود جزپنبه چه چیزی را دارد که برطرحهای شاعرسپیدی بکشد تا آنها را کسی نبیند ویا اصولاً روشنایی دیدنقاد نمیتواند طرحهای شبانه ی شاعرما را ببیند . چون روشنایی نقاد، روشنایی واقعی نیست بل چیزی شبیه پنبه است که طرحها را پاک میکند وزحمت شاعررا به هدر میدهد ونقاش را .

یا شاید اشاره به کسانیست که با تکیه به ادراک قصد دارند همه چیزرا فهم کنند ودرقالب بریزند اما طرحهای شاعر، اصولا درقالب نمی گنجد . طرح هائی که شاعردرشب ، درتاریکی درون ، دراندرون خویش ، افکنده بود ، چنان نقد باصطلاح علمی شد که آنهارا پاک کرد . آری

طرح هائی که فکندم درشب

روز پیدا شد وبا پنبه زدود .

 

" دیرگاهیست که من چون همه را "

" رنگ خاموشی درطرح لب است "

" جنبشی نیست درین خاموشی "

" دست ها پاها درقیر شب است ."

 

   او به نوعی اسارت روشنفکررا به ذهنیات از پیش معین شده وقضاوت براساس آن ذهنیات را به ما گوشزد میکند .

اینجا شاعرخودرا برملا میکند و رک ترسخن میگوید .او ازبی اعتراضی ، او از نبودن هیچ طرحی برلب ها می نالد .

   چون او نقاش است و سخن گفتن را و فریاد زدن را وسکوت را در طرح خاصی برلب ها می بیند . او از دور، ازطرح لب ها پی به واژه ها می برد .گویی لب خوانی میکند .

   خاموشی سالهای او . سالهایی که این شعر ها از زبانش بیرون می آید . گویی دستها و پاها درتاریکی این روزگار به اسارت رفته است . او شاید از اختناق مسلط آن سالها سخن ها دردل داشته است .

   حال ببینیم نقاد بااین شعر چه میکند و چه به روزگارش می آورد .

نقاد نخست، سخن از ظاهرکلام و کالبد شعرمیکند  وقوافی هارا نشانه میرود ووزن هارا درترازومیگذارد. که دو به دو وچار پاره اند وسخت به قافیه توجه دارد .

"... به ضرب آهنگ مولانا نیز نزدیک می شود ..."

   نقاد گوئی بجای رجوع به حال وهوای شاعرغریب به وزن شعرروی آورده است که مثلا ممکن است براین وزن باشد یا برآن وزن.

مولوی نیز حتی درزمان خود ازین فواصل ، مینالد .

   اونیزازدست نقاد که راه جانش را می بندد درعذاب است .

وامروزهم نقاد با تکیه ِصرف بر ظاهرکلام سهراب وشعر اورا کشته است .

آیا زمانیکه سهراب این اشعاررا سروده است ،تمام هم وغمش متوجه ی این ظواهربوده است ؟ آیا درد اورا درچگونگی ظواهرطرحش ببینیم ؟!

این کارهمان کار روزاست که به جای آنکه طرح اورا روشنی دهد ، با پنبه آنرا پاک میکند .

درجای دیگرنقاد سخن از ترکیبهای جلیس مجبور،سهراب سخن میراند واورا به ترکیبهای انیس مختار دعوت میکند .

چه ترکیبهای نوی   ...جلیس مجبوروانیس مختار ....!

نقاد عزیز ازنیروی جاذبه ودافعه ی این ترکیبها سخن میراند  !

رنگ خاموشی ، طرح لب ، قیر شب ، گور مغز ، نقش وهم ، و....همه را جلیس مجبورمیخواند .

بهتراست درباره هریک ازین ترکیبهائی که به نظرنقاد جلیس مجبورند شرحی دهم.

رنگ خاموشی

برای شاعر خاموشی نیز خود رنگی دارد .چه نقاش نیز هست و بی شک شب را نیز نقش داده است . از نظروی رنگ خاموش همان تاریک و دود اندودی است . اختناق دوران نیز به چنین ترکیبی نزدیک است . وصدها گفته های دیگر درباب این ترکیب که درخیال شاعرعاشق وغریب ما رفته است وما بی خبریم .

طرح لب ـ برای ما که فقط با ظاهر واژه ها دلخوشیم و انیس مختار را می طلبیم ، طرح لب ترکیبی اکراه آمیز است . درحالیکه شاعر با طرح لب هزار مطلب دارد . او گویی چون حافظ از طرح لب سخن ها می گوید چنانکه :

 

" نرگسش عربده جوی ولبش افسوس کنان "

                    

حافظ از ظاهر لب معشوق پی به بوسه خواهیش می برد . وسهراب نیز از همین طرح لب حکایتها می شنود که البته برای من وامثال من فهمش مشکل است . چون او نقاش نیز هست وبرای هرموردی طرحی دارد که میخواند .

ازطرفی این شاعران وادیبانند که ترکیبها را بنا به ضرورت میسازند. وهیچ چفت وبستی ازبرای ترکیب سازی ازپیش وجود ندارد. چه فقط این قشرند که حق چنین کاری را دارند. نه من وامثال من که فقط به ظواهرتوجّه داریم . مگر شاعر نیز باید دست وپایش برای ترکیب ساختن بسته باشد؟

  درحالیکه هیچ چیز درین هستی فراخ تروفراغ ترازخیال هنرمند نیست. هنرمند میخواهد به آسمان نردبانی یابد تا خودرا آنسوی مرزهای اندیشندگی ما بیاندازد. واین حق اوست. حتی مستبدترین حکام نیز چنین حکمی صادرنمی کنند . گویی استبدادپرولتاریائی روشنفکران عهد، دامن شاعر را هم باید بگیرد !؟

قیر شب ـ

   این به دست شاعر است که ترکیبهای تازه بسازد .شاید ترکیبهایی دورازذهن که نباید هم نزدیک به ذهن باشد. بل شاعردرخیال میزید ودرخیال همه چیز اتفاق میافتد. حتّی وهم نیزنوع افراطی خیال است که با جنون فاصله ای ندارد بشرط آنکه واژه ی جنون را درست معنا کنیم .شاید ازگونه ی دیوانه که حافظ دارد :

" قرعه فال به نام من دیوانه زدند "

شاعردرتخیلات هنری خویش ، این آزادی را دارد که هرچیز غیر ممکنی را ممکن سازد. او گویی پیش تراز هرکس آوای هستی را شنیده باشد

   هایدگربسیاری از دست آوردهای فلسفی خودرا مدیون " هولدرین " شاعر میداند .

گویی شاعر جلوتراز هرکسی درهستی میتازد واین حق اوست. چرا این حق را با مشتی ذهنیات کهنه ازاو میستانیم ؟ یا با جذب شدن درمدرنیسم سخنان بی محتوی سازکنیم. ودچارغرورشویم . ویا تأثیرات متقابل را اصل بدانیم !

   سهراب عرصه ی اندیشندگی را برای دریافت آوای هستی بس تنگ می بیند و به جای لفاظّی های منطق گونه به سراغ شعر میرود وآوای هستی را تنها از زبان شعرو تخّیل می شنود .

گور مغزـ

من درین ترکیب خلاقیتّی می بینم که باورکردنی نیست. فقط به زبانی ساده بگویم که مگر سخن از مغزهای منجمد ، مغزهای مرده ، حتی دردامن جهان بینی ها سخن نمیگوید ؟

مگر از افکاری نمی گوید که اینک مرده اند ومغزی که اندیشه ی فعّالی نداشته باشد چنانکه :

" برو نمرده به فتوای من نماز کنید "

یا

" آتش است این بانگ نای ونیست باد

                    " هرکه این آتش ندارد نیست باد "

اگرآتشی درمغز نباشد که بسوزد ، مگر جز گور نام دیگری برآن توان گذاشت ؟

این اشارات را قرنها پیش عرفا و شاعران ما کرده اند .

حال شایسته است که ما معنا را رها کنیم وسراغ ظواهررفته وانیس مختار را طلب کنیم ؟

شاعران ولی نعمت نقادانند . به آنان وامدارانند .واژه ها وترکیبهای نورا آنان میسازند وخلق میکنند .ودرفضای خلاقیت هیچ چارچوبی ازپیش ساختن با خلق سازگاری ندارد . تنها شاعراست که درعرصه ی ادب این حق را دارد که ترکیبهای نو بیافریند هرچند که به زعم من وغیر، جلیس مجبور باشند .

نقش وهم ـ

این نوع ترکیبات درفضای امروزین ـ پست مدرنیته ـ به غایت سازگار است واین نشان میدهد که سهراب، برای زمانه ی ما زود آمده بود .

درین فضای جدید که ازطرفی تقریبا همیشگی است ، گویی تمام احاد زندگی ما چنین محتوایی به خود گرفته است . با اطمینان میتوان گفت که سهراب سی چهل سال اززمان اندیشندگی ما ونقادان ما جلوتربوده است .

اگرجزچند نقاد که درباره سپهری سخنانی کوتاه فرموده اند بگذریم ، بدرستی توان گفت که کسی ازنظراندیشندگی همپای اووزمانی که میدید نبوده است.

او همانطورکه میگوید :

" بانگی از دور اورا میخواند "

او فراتراززمان ما بود واکنون بعد ازچند دهه که ازوگذشته کورنوری ازگفته های او، مارا به سوی خود می خواند .

درعرصه ی اجتماع ترتیب و ادب جستن شرط است. اما درفضای هستی شناسی شاعرانه هیچ آدابی وترتیبی درکارنیست.مگروحی خداوند به موسی جزاین بود که به چوپان بگوید:

هیچ آدابی وترتیبی مجوی

هرچه میخواهد دل تنگت بگوی

   او اگر بخواهد به دنبال ترتیبی باشد که ترکیبی با وضعیت انیس مختار بسازد ، باید که تمام همّش را مصروف یک ترکیب کند. وحس وحالش راازدست بدهد. وآن زمان بی شک از آن حال وهوایی که اورا درشرایط خاصّ دست داده است بیرون خواهد افتاد. شاعری که ریگ الهام زیرپایش صدا میکند یا نبضش درمیان عناصرشنا میکند، نمیتواند منتظربماند تا انیس مختاردرخاطرش شکل بگیرد .

 

 

 

   مسیری که شاعر درآن از باریکترین راه گذر کرده لست ، کسی را یارای آن نیست که اورا به راحتی دنبال کند. او با روحی حساس بدنبال ندانستگی کیهانی از مکانهائی گذشته است که خاصّ اوست .اینجا مکانیست که هیچ نقادی نمیتواند مدّعی باشد که حضور یافته است .

    شاعر ما درمنزلگاه خود خلوت کرده است و با سوختن می سازد. وبه آن دلبستگی دارد .او گرچه آتش را دردامان خود دارد واز حرارت آن میسوزد اما این سوختن چون سوختنی است که مولوی نیز از آن داد سخن دارد :

آتش است این بانگ نای ونیست باد

هرکه این آتش ندارد نیست باد

یا

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

تا بگویم شرح درد اشتیاق

 

سهراب نیز چون مولانا به دل میسوزد واشتیاقی دارد که به این سوختن دل بسته است .او ازدردی میسوزد که با آن زندگی میکند گویی اگر درد را از و بگیرند دلخوشی دیگری نخواهد داشت . چنانکه :

طبیب عشق مسیحا دمست ومشفق لیک

چودرد درتونبیند که را دوا بکند

درخصوص کتاب شعرزمان جلد سوم مطالب بسیاری وجود دارد که جای بحث وگفتگوی بیشترمیرودوقصد ما دراینجا صرفا ً یک اشاره بیش نیست .

 

***

 

 پشت سرگذاشتن عصرعلمگرائی

   سهراب همچون تمام روشنفکران عصرخود ازمفاهیم ومباحث فلسفی هنری و علمی نه تنها بی اطلاع نبوده بلکه برخلاف برخی که به خود درین زمینه حق زیادی میدادند وخودرا اندیشمندترازهمه دیده وتا  آنجا که با بی رحمی اندیشه های سهراب را زیرسئوالهای سطحی خود برده اند ، ازفلسفه ماتریالیستی کاملا ً اطلاعاتی کافی داشته تا آنجا که پیداست این نوع نگرش اورا راضی نمی کند وهمانطورکه اشاره دارد به ایوان چراغانی دانش نیزرفته  وچون اورا کافی نمیداند، سرازپله مذهب درآورده وبالا وبالا ترمیرود .تا به صدای پرتنهائی میرسد .

   آنان که اورا بی اعتنا به رسالت اجتماعی میخوانند گوئی ازیاد برده اند که او رسالتی کیهانی را اختیار کرده که رسالتی کلی تر وفراگیرترازرسالت اجتماعی وسیاسی است .تا آنجا که میگوید " من قطاری دیدم که سیاست میبرد و چه خالی میرفت. "

   این سخن چندان هم بی دلیل نیست . چه حتی ازکتاب اول وی مرگ رنگ هم پیداست که سیاست را تجربه کرده وشعرهای سیاسی وی کم نبوده . واین بیت حاصل این سیروعمل است که درعرصه ادبیات سیاسی داشته است . همچون احمد شاملو . اما اوبزودی خودرا ازهیاهوی سیاست رهانید ودانست که دراین طریق به مقصودش نخواهد رسید . مقصودی که نه به قول نقاد ازهریک ملیون نفر، یکنفربدان روی میاورند . بل مقصودی که همیشه بشرطالب دست رسی به آن بوده است .وآن یافتن رازهستی یا رازکیهانی است . بهمین لحاظ غمش نیزغمی اصیل است. وگرنه غم خوردن برای نومیدان جهان غمی اصیل نیست . یا اصالت کمتری نسبت به غم سهراب دارد . غم بینوایان گرچه چهره ی برخی را زرد کرده بود . اما اگرشاعربه خود بیاید وخودرا درهیاهوی سیاست گم نکند وگرفتارشعاردادن نشود ،خواه نا خواه به همین غمی خواهد رسید که سهراب بدان رسیده بود . واین غمی است سراسرازجنوبگان این عهد تا شمالگان امروزهمه به نوعی درشکلهای گونا گون ازآن مینالند . آنچنانکه قرن حاضرقرنی است که ازپی این غم ، به قرن مواد مخدر معروف شده است .

درحالیکه غم بینوایان غمی نیست که غم واقعی وحقیقی یک روشنفکریا شاعرباشد. بل مرتبه ای ثانوی دارد .

از طرفی همانهائی که عمری را درشعرسیاسی سپری کردند درنهایت به عرصه ای روی آوردند که سالها پیش سهراب پا درآن عرصه گذاشته بود . کتاب ذن چیست که به کمک احمد شاملو وع پاشائی منتشرشد وکتاب هایکوی احمد شاملو نمونه ای ازین گذرشتاب زده به همان وادی ای بود که سهراب تمام زندگیش را گذاشت .

 

کتابهای اولیه وی چون مرگ رنگ همه حال وهوای سیاسی عهد خود دارد چنانکه :

........... گرچه درونش پرزهیاهوست

مانده براین پرده لیک صورت خاموش

روزی اگر بشکند سکوت پراز حرف

بام ودراین سرای میرود ازهوش

اما کسی حرف اورا درین دیارنمی فهمد وشاعرناچاره درخود فرو میرود چنانکه :

ره به درون میبرد حکایت این مرغ

آنچه نیاید به دل خیال فریب است

یا:

...........

دارد با شهرهای گمشده پیوند

مرغ معما دراین دیار غریب است .

یا این ابیات :

تیرگی میآید

دشت میگیرد آرام .

قصه ی رنگی روز

میرود رو به تمام

شاخه ها پژمرده  است

سنگها افسرده است

رود مینالد

جغد میخواند

غم بیامیخته با رنگ غروب

میتراود زلبم قصه ی سرد

دلم افسرده دراین تنگ غروب .

یا :

رنگی کنار شب

بی حرف مرده است .

مرغی سیاه آمده از راههای دور

می خوانداز بلندی بام شب شکست

سرمست فتح آمده از راه

این مرغ غم پرست

دراین شکست رنگ

ازهم گسسته رشته ی هرآهنگ

تنها صدای مرغک بی باک

گوش سکوت ساده می آراید .

یا :

رؤیای سرزمین

افسانه ی شگفتن گلهای رنگ را

از یاد برده است

بی حرف باید از خم این ره عبورکرد

رنگی کنار این شب بی مرز مرده است .

او گوئی درپاسخ کسانی که فکر کرده اند سهراب همه چیز را کنار گذاشته وکاری به سرنوشت مردم ندارد میگوید :

ازهجوم نغمه ای بشکافت گور مغز من امشب

مرده ای را جان به رگ ها ریخت

پاشد از جا درمیان سایه و روشن

بانگ زد برمن مرا پنداشتی مرده

وبه خاک روزهای رفته بسپرده ؟

لیک پندار تو بیهوده است :

پیکر من مرگ را ازخویش میراند

سرگذشت من به زهر لحظه های تلخ آلوده است

من به هرفرصت که یابم برتو میتازم

شادی ات را با عذاب آلوده میسازم .

   درحالیکه نقاد صرفا ً به ظواهرامر تکیه کرده وبه چارپاره یا مستزاد بودن اشعارنظرانداخته به مقایسه با شعرای دیگر پرداخته است .

تصویری که سهراب درشعری با عنوان دره خاموش ازروزهای حاکمیت استبداد ارائه کرده چنان دلانگیزاست که نمیتوان ازآن یادی نکرد :

 

نسیم دررگ هر برگ میدود خاموش

نشسته درپس هرصخره وحشتی به کمین

کشیده از پس یک سنگ سوسماری سر

زخوف دره ی خاموش

نهفته جنبش پیکر

به راه مینگر د  سرد خشک تلخ غمین .

............

چو مار روی تن کوه میخزد راهی

به راه رهگذری

خیال دره وتنهائی

دوانده دررگ او ترس

کشسیده چشم به هرگوشه نقش چشمه ی وهم :

زهرشکاف تن کوه

خزیده بیرون ماری

..............

به خشم از پس هرسنگ

کشیده خنجر خاری

............

غروب پرزده از کوه

به چشم گم شده تصویر راه ورهگذر

غمی بزرگ پراز وهم

به صخره سارنشسته است

درون دره تاریک

سکوت بند گسسته است .

 

  اشعاردیگرکه همه صحنه هائی ازروزهای استبداد است .

   او تمام تجربه های عهد مبارزات روشنفکری را درخود دارد. اما همه را پشت سرگذاشت وتجربه ها کرد وجهان را نظاره نمود. تا به آنجائی رسید که سیاست را چون قطاری خالی دید .

   جلوه ای که هرگز به چشم روشنفکران آن عهد وحتی برخی ازروشنفکران این عهد هم نرسیده است .          چنانکه  سالهای پس ازمرگ سهراب ، احمد شاملو به دفاع ازماندلا خطبه ی ریاست میسراید . چرا ؟

برای اینکه نشان دهد هنوزاوسیاسی کاراست و اندکی نیزدرشم سیاسی خویش تحولاتی داشته وبه سیاست مدرن روی آورده است .درحالیکه کارهنرمند بالاترازسیاست است . سیاست کارسیاستمداروسوژه ای از برای روزنامه نگاراست. نه هنرمند .هنرمند کسی است که به اصل ندانستگی کیهانی روی دارد نه درتئوریها وپراتیک سیاسی دست وپا زند .

بسیاری ازهنرمندانی که دل به سیاست خوش کردند فقط صفحه ی اول کارخودرا توانستند به سیاست اختصاص دهند . چون بتهوون موسیقیدان بزرگ اتریشی که سمفونی شماره سه خودرا به عشق ناپلئون آهنگسازی کرد وبعد که هویت ناپلئون برای اوروشن شد ، صفحه اول اثرخویش را که نام ناپلئون برآن بودپاره کرد . کارمارتین هایدگرهم چیزی شبیه بهمین بود که رساله ی خطبه ی ریاست را برا ی هیتلرنوشت . وابرمردی را که نیچه شکل داده بود کمال بخشید اما بعد خود ازکارخویش پشیمان شد .اصولا ًهنرمند برای کارسیاسی ساخته نشده است .

    بسیارند روشنفکرانی که هنوزخودرا درین سراچه دلخوش نگه داشته اند . و به خیال خود برای  روشنگری  لاطاعلات میبافند وتئوریهای  قرن  هجده ونوزده اروپا را هنوزتنها  راهکارهای عهد ما میدانند . اما سهراب درآن فضا ، عهدی را که درپیش رو میدید به ما یاد آورشد واین بزرگترین رسالت اوست که مارا از آینده خبرداده ا ست . آینده ای که او بو میکشید .

  حال دیدگاه بودائی یا ودائی ویا هرآئین دیگری درباورش نشسته بود ، مهم آنست که  آینده را تا حدودی ترسیم کرد. چیزی را که کریشنا مورتی اکنون زمزمه میکند وکتابهایش درین خصوص اکنون به دست ما میرسد، او به وضوح پیش روی ما گذاشت که :

کارما نیست شناسائی راز گل سرخ

کارما شاید این باشد که

 درافسون گل سرخ شناورباشیم .

 

مورتی میگوید که رهائی از جستن را دردستورکار خود گذاریم .

هایدگرمیگوید کارما پاسخ دادن نیست بل باید فقط سئوال کنیم وسئوالات جدیدی ارائه دهیم

سهراب میگوید :

پشت دانائی اردو بزنیم ....و پی آواز حقیقت بدویم .

 

چرا که سهراب نه خود شیفته بود ونه ادعائی داشت .

همه ی شعرا وروشنفکرانی که سرشان به تنشان می ارزد، همه این سربالائی که سهراب رفته است میروند ودیدیم که حتی کسانی که محوسیاست شده بودند ورسالت روشنفکری را تنها درفعالیت سیاسی میدانستند درآخرازندانستگی کیهانی  وازلایه های روح سخن به میان آوردند .وگریزی به آئین ذن داشتند .کتاب هایکو نمونه ی روشنی ازین مدعاست .که درپس بیان نوعی شعرژاپنی درواقع ازعرفان این سرزمین سخن به میان آوردند .گوئی دراواخرعمربه منزلگاه عهد میانسالی سهراب رسیده بودند .

   سهراب ازفلسفه ماتریالیسم علمی بی خبرنبود بلکه این نگرش را کافی برای درک هستی نمی دانست وراه زندگی کردن را جائی دیگرودردامان هستی وقانونمندیهای آن جستجومیکرد . این فلسفه اورا ارضانمی کند چنانکه خود میگوید

....حرفی ازجنس زمان نشنیدم ...

هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود .......

هیچکس زاغچه ای را سریک مزرعه جدی نگرفت ......

 

حال وقتی نقاد میگوید من دراشعاروی تأثیرات متقابل را نمی بینم ، خنده ات میگیرد !که ما کجا وسهراب کجا ؟!

اونه تنها فلسفه ی ماتریالیستی علمی را نه چون مدّ روز، پشت سرگذاشته وچیزدرخوری درایوان چراغانی دانش نمی یابد بلکه نسبت به عصرمدرنیته نیزدیدی منفی داشته وازآن گوئی چون مارتین هایدگربیزاراست . اونیزاین عصررا گُشتل خوانده واز آن مینالد .که معنای راحت این واژه آنطورکه آمده است تبدیل کردن هم چیزحتی انسانها به منبع ذخیره . برای یکدست کردن چیزها وسود بیشتر .

 

نمونه هائی ازسهراب دررد ّ مدرنیسم درکتاب حجم سبز:

به درک راه نبردیم به اکسیژن آب .

برق ازپولک ما رفت که رفت ........

.من ازسطح سیمانی قرن میترسم ........

بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است ......

مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی دراین عصر معراج پولاد ......

مرا خواب کن زیر یک شاخه دورازشب اصطکاک فلزات ......در آن گیروداری که چرخ زره پوش ازروی رؤیای کودک گذر داشت......

سهراب حتی تکیه محضّ به هوش وعقل را نیز، کافی برای فهم هستی نمیداند چنانکه:

خون مرا پرکن از ملایمت هوش ......

یک نفر آمد کتابهای مرا برد .....

روی چمن های بی تموج ادراک ....

 

 

سهراب حتی به مفاهیمی چون الهام ، اشراق ، احساس و…روی آورده وتدبیررا که زائیده ی عقل است کافی ازبرای فهم هستی نمیداند . چنانکه:

وزن لبخند ادراک کم شد ...

دستمال من از خوشه خام تدبیر پر بود .

پشت دیوار یک خواب سنگین ،

 یک پرنده که از انس ظلمت می آمد ،

دستمال مرا برد

و اولین ریگ الهام در زیر پایم صدا کرد.

 خون من میزبان رقیق فضا شد .

نبض من درمیان عناصر شنا کرد .

ای شب ...

نه ، چه میگویم ،

آب شد جسم سرد مخاطب دراشراق گرم دریچه .

سمت انگشت من با صفا شد .

 

   گوئی سهرا ب اینک هیچ تدبیری را برای فهم هستی کافی ندانسته تا اینکه درین حال وهوا اولین ریگ الهایم درزیر پایش صدا میکند واورا به جائی میبرد که نبضش درمیان عناصربه شنا درمیآید .یعنی اینکه خودرا باهستی یکی دانسته ودرآن شناورمیشود . تا آنجا که سمت انگشت وی با صفا میگردد . چه فهم هستی ازطریق الهام واشراق صفائی دارد که درادراک ودید علمی بدست نمی آید واین همه ازمدد الهام واشراقی است که به تازگی درجانش میدرخشد .

وی حتی به موضوعاتی که خرافا ت میدانند چون تقدیرنیزنظر دارد . چنانکه:

ازکتاب صدای پای آب :

درنبندیم به روی سخن زنده تقدیرکه از پشت چپرهای صدا میشنویم .

حافظ نیزگوئی به همین باوراست که میگوید :

بروای زاهد وبردرد کشان خرده مگیر

که ندادند جزاین قسمت ما روزالست .

   درین رابطه میتوان گفت که تقدیروقسمت نیزحرفی ازجنس زمان دارد. چنانکه بهره هوشی نیزکه هرکس به میزان متفاوتی با دیگری دارد ، میتوان قسمت خواند .

   هایدگرنیزگوئی بدین باوراست که میگوید ما به این جهان  درامکانهائی پرتاب شده ایم . هرکسی امکاناتی دارد وتوانائیهایی که باوداده اند . گوئی مساواتی درکارنیست .

   ویل دورانت میگوید مساوات با آزادی درمقابل هم قرارمیگیرند. وچون خواست هستی با آزادی درخوراست نه با مساوات ، آنچه درهستی مینگریم جزگوناگونی وتفاوت نیست . درحالیکه فلسفه ی علمی سعی دارد همه چیز را یکدست کند . پس اساسش برنفی آزادیست . 

 

ازکتاب ماهیچ مانگاه:

آب شد جسم سرد مخاطب در اشراق گرم دریچه ...... گاه درسینی فقر خانه میوه های فروزان الهام را دیده بودم ...... من برای دهان تماشا میوه کال الهام میبردم .

توضیح اینکه کال بودن میوه الهام  به معنای غیرمقبول بودن الهام نیست بل الهام را میوه ای میداند که وقتی برجان شاعرمی نشیند، اندکی باید درجان وذهن وی بماند تا برسد . که کارسهراب سراسربا الهام میرود نه با ادراک .

    سهراب میگوید که دستمال من ازخوشه های خام تدبیرپربود؛ ولی این دستمال ربوده میشود وبجایش ریگ الهام درزیرپایش صدا میکند وهمین است که نبض او درمیان عناصرشنا میکند .

   دراینجا سهراب برتری الهام را برتدبیربه وضوح نشان میدهد. وپیش ازین الهام را میوه خوانده بود وتدبیررا خوشه . الهام میوه ی نارسیده ایست که چون برجان سهراب وارد میشود همه چیزرا برای او آسان کرده. که با هستی وطبیعت یکی شده تا آنجا که نبضش درمیان عناصر هستی شناورمیشود . وبهمین حال است که به ما سفارش میکند دنبال رازگل سرخ نباشید بلکه درافسونش شناورشوید واین نشان دهنده ی توجه خاص سهراب به الهام است نه به ادراک .

الهام نوعی دریافت است وادراک تلاشی برای فهم . که با معیارهای ذهنیات وآموخته ها خوانائی داشته باشد .

سهراب سالها درمسیرادراک بود اما میوه اش را درالهام چید .

 

 

 

سهراب سپهری یک پست مدرن

 

   هیچ شاعری تا کنون باندازه سهراب دیدی برخوردارازپست مدرنیته نداشته است. واین برای    اوکه درعهدی میزیست که اکثریت شاعران وفیلسوفان و روشنفکران عصرسهراب دراندیشه فلسفه علمی غوطه میخوردند ، ماجرائی بسیارخارق العاده وباورنکردنی وفراتراززمان بوده است. گرچه ممکن است خود براین عصراشراف نیافته باشد ، اما چون ازخود بیگانه نبود، وموضوعی شعاری اورا به خود مشغول نمیداشت ومحوظواهرمحافل روشنفکری نشده بود ،میدانست که چه میخواهد وبه دنبال چیست. لذا دچاربیگانگی با زمان خود نشد وتوانست آینده ای نزدیک را نظاره کند. واین نظاره گری موارد گونه گون جلوه های عصرپست مدرن بل ویژگیهای آن بوده است . واین گوناگونی چنانست که نقاد آنهارا به حساب تکرارمیخواند وحذف ویا اضافه براشعاراورا امری عادی میانگارد .

   ازهمین روست که بسیاری ازنقّادان عصروی نتوانستند این ویژگیها را شناخته وآنرا مورد توجه قراردهند .چون آنزمان عصرغالب اندیشه ی مدرنیته  درایران بوده وچنین حس وحالی دروجود هیچ یک ازشعرای زمان سهراب دیده نشده است . وهمین مطلب است که معتقدم که وی برای جامعه ی ادبی ،هنری وفلسفی ما زود آمده بود وچون نقّادان ودوستان وهمرزمان وی نتوانسته بودند این  حس والا را درک کنند، اورا به گوشه گیری وعزلت وپا سیو شدن میتوانستند که انگ زده باشند. وامروزکه عصرپست مدرن غالب برسراسرجریانهای ادبی وهنری وفلسفی ...است معلوم میشود که چقدراومورد بی مهری وتعصب روشنفکران عصرخود واقع شده است .مثلا ً ا دیگری کثرت گرائیهای وی که نشانی ازهنرپست مدرن است را تا حد یک شعرکوتاه حقیرشمرده است ...انگارکه شاعرباید درحد اندیشندگی نقّاد بیاندیشدوفضای ذهنیش بهمان محدودیت ذهن نقاد باشد !

    فلسفه ی ماتریالیسم چنان برذهن نقّاد حاکم است که که تأثیرات متقابل را که یکی ازاصول این فلسفه است ، اصلی مسلّم دانسته آنچنانکه هرهنرمندی وشاعری باید که اثرش ازین اصل برخوردار باشد . شاعرما آزاد اندیش است وهیچ جهان بینی خاصّی اورا به عنوان یک ساختار، ذهن وروح اورا به اسارت نبرده است . ازهمین روست که نقاد اشعاراورا حرفی خوانده وهیچ استقلالی وساختاری برای اشعاروی قائل نشده . درحالیکه ویژگی هنرپست مدرن همین بی ساختاری درعین ساختارداشتن است . ویهمین لحاظ اشعاروی را چون  دیوارخوانده اند . چون بنظرمیرسد درخطی مستقیم پیش رفته است .بلکه گوناگونی و عمده شدن جزئی درمقابل کلیت گرائی  درپست مدرنیته  مارا با فرم اشعارسهراب آشنا میکند . نقادی که میگوید :

"… به غیراز یکی دو شعر مثل نشانی  ،       شعر سپهری اساساً  قابل تعمیم و فرم شکافی نیست  …" ، پیداست که حس وحال عصرپست مدرن را درنیافته وتنها دریک دایره ی ذهنیت علمگرائی خودرا به زندان افکنده است . وگرنه یکی ازنشانه های بارز اشعارسهراب همان توجه به جزئیات است که  درهمین راستا لازم می بیند که برای هرجزئی موردی ذکرکند که اینرا نه عمدا ً بل درحس وحال خود به چنین خلقی دسترسی یافته است .

نقاد درجای دیگرمیگوید که :

"… حتی برای کسی که همواره با ذهنی علمی به شناخت رفته ….تهی دست بازآمده است …"

دید نقاد چنان اسیرعلمگرائیست که جزاین فضا را نمی بیند واین محدودیت دید بزرگترین دلیل براینست که دست خالی ا زمحفل سهراب بازگردد .

نقاد درادامه میگوید :

…شعر سپهری فاقد استقلال به اعتبار ساخت وفضاست …

   بیگانگی حس وحال نقاد وشاعرما چنانست که حتی درمعنا کردن چند بیت از اشعار وی نیز ذهنیت وهویت اندیشندگی خویش را برملا میکند . ازهمین روست که  نقاد بی اطلاع ازفضای  ذهنی وروحی شاعر اورا شاعری حرفی وبی ساختاری خوانده .

علاوه براینکه شاعرما ساختارشکن نیزهست .زیاد پای بند اسارتهای ساختاری نیست. همچنانکه نیما هم  نبود .

   نقاد ما چون ظاهربین است، پی  به این هویت مهمّ که همان برخورداری  شاعرازهنرپسست مدرن است نبرده وبهمین روی  بسیاری ازشعرهای وی را بی ارزش خوانده وحذف آنرا درمجموعه شعری وی بی تأثیردانسته است .درحالیکه  هنرپست مدرن با همین جزئیات سروکاردارد. نه با کلی گوئی وبارگاه وشبستان ساختن . بلکه هنرپست مردن همچون دیواراست اما نه دیواری که به کلی ازاستقلال تهی باشد . نوعی  ساختار دربی ساختاریست .نوعی جزئی گوئی درکلیت  است وخصیصه  اصلی شعروهنرنیز جزئی گویی برای خلق یک پدیده ی  کلیست .

   هگل فیلسوف آلمانی عیب هنررا درمقابل دین همین میداند که  کالبد ومحتوایش جزئیست اما رسالتی کلی را بدوش دارد چرا که هنررا یکی ازسه پایه های هنر ودین فلسفه در فضای روح کلی میداند .وهنرپست مدرن این جزئیات را ظاهرا  ً جزجز  ولی درعین حال ازنوعی کلیت   برخوردارمیداند که  بعید است که کلیت آن به چشم نقاد عصرمدرنیته بیاید .

   نقاد چنان ازآزمایشگاه نقد سخن میراند که انگار حاکمیتی مستبد برهست ونیست شاعرحکم میراند وبی اجازه ی این کارگاه شاعرحق آب خوردن ندارد وبی شک دراوج این کارگاه نیزنقاد چون مستبدی  جای دارد .که بایدها ونبایدهائی را میسازد که مورد پسنداوست .  درحالیکه این آزمایشگاه هنوزدست به آزمایشهای تازه نزده وبهمان تلمبارهای ازپیش فراهم آمده قناعت کرده است. نقاد با محافظه کاریهای خود سعی دارد که شاعررا به زیریوغ خود درآورد .  .یکی ازین تلمبارها کارگاه نقادی ، همان باید ونباید وخوب وبدکردنهاست که درفضای عصرپست مدرن ، فیلسوفان این عصربا ارائه ی فلسفه ی نوین، قرنی است که آنرا زیرسئوال برده اند . وآدمی را به فراسوی آن دعوت  کرده اند . چنانکه شاعرما درین فضا سیرمیکند نه فضائی که کارگاه نقد حکم میکند . نیچه ــ بدون اینکه دربست نظریاتش مورد قبول باشد ــ درکتاب سمت   وسوی قدرت میگوید که " فرزانه ترین مردمان سرشارترین ازتناقض هاست ..."

   وبی شک سهراب میتوانست یکی ازین فرزانگان روزگار باشد که سرشارازتناقضها بود . اما برای نقادی که یکی ازاصول کارگاه نقادیش که آبشخوری از فلسفه ماتریالیستی دارد و اصل تناقض یکی ازمهمات آن ؛ درک این وادی مشکل خواهد بود .

   نقاد درجای دیگرازابهام وپیچیدگی اشعارسهراب سخن به میان کشانده  وآنرا ناشی از بی نطفه گی اشعارسهراب خوانده واشاره کرده این ابهام گوئی ناشی ازهمین جاست که شاعربا خلق چنین اشعاری، قصد درنفس گرفتن ازخواننده ی شعردارد. ودرهمین راستا نقاد، اشعارسهراب را درقالب سبک هندی می بیند. علی الخصوص که شاعر،  تاج محل را هم دیده واشاره ای هم درین وادی داشته . گوئی هرکس به هند رود سبکش نیزهندی میشود .مسخره نیست  ؟

 سبک هندی ویژگیهای خاص خودرا دارد وآن ناشی ازروابط پادشاهان هندی وعلاقه ی آنان به زبان فارسی بوده که نهایتا ً ظواهر را فدای معنا کرده اند . که دوره ای خاص ومحدود ازتاریخ ادبیات کشورمارا به خود اختصاص داده بود . دوره ای که روابط حسنه ای میان ایران وهند وجود داشت وهنوزاستعمار، افغانستانی را ازایران جدا نکرده بود وپاکستان . اززمانیکه دست استعماراین فاصله را افکند . ساختار این معنا فروریخت یعنی نه ازهند آن روزگاران چیزی ماند ونه ازپادشاهان شعرفارسی دوست .

    درحالیکه درعصر اتم وآنفورماتیک سخن ازسبک هندی دورازذهن است. اما انگار نقاد خسته، هرابهام گوئی درشعررا به سبک هندی حوالت میدهد . درحالیکه ایهام وابهام گوئی یکی ازویزگیهای سبک پست مدرن است.

   درجای دیگرنقاد میفرماید که ...درواقع این بیان تنهائی، با استمداد از تصویرهای ناهمخوان و همشکنی حاصل شده است که دیر زمانی است از رواج و روائی آن میگذرد ونمونه ی بارز بیان شاعرانه ایست که شعر پیشرفته ی امروز سالهاست درخلوت خود به پالایش آن اشتغال دارد.  آنهم بیانی ازین دست ، درسخن از تنهایی دلنشینی که از هریک ملیون انسان این جهان تنها یک نفر را خوش می آید .چرا که پنجره  آن جز به فضای سکوت و آرامش بودائی باز نمی شود فضائی که عرصه ی دوست داشتن همه چیز از خوب وبد وزشت وزیباست ... وجز اقلیتی از مردم این جهان خاصّه درشرق دوراز پرتو آن اندوهزادائی وشادیفزائی نمی کنند ...

نقاد سخت گوئی اسیرافکارخویش است وایده آل هارا دردنیای قرون گذشته غرب میجوید وازشعرپیشرفته ای سخن میراند که ا حتمالا باید درخدمت سیاست افتاده باشد.

 درحالیکه امروزه سخن از غربت آدمیست . همان غربتی که هایدگرنیز، دراوج عصر صنعت ازآن یاد میکند . نقاد چون درعصرمدرنیسم میزید وآنهم حال وهوای آن، فکرمیکند که غرب نیزبهمین جا بسنده میکند ومیماند درحالیکه درهمان زمانی که نقاد ما دم ازکارگاه نقادیش میزند، درغرب، این غربت چنان پاگرفته که  هیپگری ووازدگی نسبت به مدرینسمم کم کم درجانشان رسوخ کرده است .

   نقاد ما تحت تأثیرافکارقرن هجده ونوزده ی اروپاست .و درنتیجه ازخود بیگانه است و سرمست از  دلخوشیهای آن عهد اروپا ست . اما شاعرما چون ازخود بیگانه نیست وخودرا میجوید وجهانش را ،کاملا درقرن بیستم  جهان میزید و های وهوی مدرنیته وپیشرفت خواهی، اورا به خود اسیرنکرده وبهمین لحاظ همچون هایدگر، رو به اساطیرزمان آورده واین غربت را بوکشیده است .

روی آوردن شاعربه اساطیرزمان نه ازقاموس بازگشت به گذشته ها وعصرایمان است. بل به دنبال اصالتهاست .

   نقاد هنوز زشت وزیبا میکند. درحالبکه شاعرما درفراسوی زشت وزیبا وخوب وبد میزید . اگربودیسم راه چاره ی غربت شاعرما می شود ، راه چاره کسانی چون برخی از فیلسوفان مکتب فرانکفورت هم هست . بحث از هنرعشق ورزیدن درکلام اریک فروم  نمونه ای ازین چاره جوئی غربتی است که شاعرما نیزازآن درعذاب است . همین غربت که به زعم نقاد اقلیتی ازجهان به آن گرفتارند ، چنان همه گیرشده است که امروزه  تنها دامن علمگرایان عهد گذشته که هنوزدرحصارخویش مانده اند وجرأت پا بیرون گذاشتن ازین دایره را به خود نمی دهند ، نگرفته است . وگرنه این غربت چون خوره همه را میخورد . امروزه ما گرفتارنهیلیسم مثبتی هستیم که  روزی همه را دامن گیرخواهد شد . وشاعرما چون اصیل است و به خودش وجهان پیرامونش صادقانه مینگرد ونبضش درمیان عناصرشناوراست وچون نقاد گرفتاراندیشه ی باصطلاح علمی نیست ، به این منزلگاه رسیده است. همان منزلگاهی که درعصر مولوی نیزبه نوعی بویش به مشام میرسید وازآن نالیده است وآن درد جدائی است . اما نقاد چون به  مدینه ی فاضله ی خویش امید بسته است ، این حس وحال شاعرمارا درک نمی کند وازهمه بدترمدعی هم میشود وغم اورا غم ندانسته بلکه غم بینوایان ونومیدان را غم میداند . درحالیکه غم سهراب هم همین غم است.  اما اصیل تروفراگیرتر. اینرا نقاد ندیده است که غم سهراب با غم شاملو فرقی نیست .چه هردوغم دراصل یکی است. غم شاملو ، غم نومیدان است وغم سهراب ، اندوه وغمی که هستی برگرده اش افکنده است وآن نیست مگربارهستی . باری که بردوش همگان سنگینی میکند .

 

یکی ازویژگیهای هنرپست مدرن داشتن فضای متغیروغیرپیش بینی است . که ازین لحاظ  اشعارسهراب ازین ویژگی برخورداری تامّ وتمام دارد .

شاعربه جای تمام هستنده ها ودستنده ها وواژه های اسمی سخن میگوید ، درددل میکند ، گریه ویا خنده سر میدهد . واین حالت برای نقاد، دست نمیدهد . ازین لحاظ اشعاروی را سخت وبه زعم خود سبک هندی خوانده است . درحالیکه  سهراب کجا وسبک هندی . نقاد شاعرمارا همچون طوطیان شکرشکن شیرین گفتارخوانده وسطح اندیشندگی این بزرگمرد تاریخ شعروادب و عرفان ایران این عصر را حقیر شمرده است .

  اصالت هنر، دردنبال کردن هستی شناسی است وشاعری  که درین فضا نیاید هرچه شعرهای مدروز و به طبع میل نقاد هم بگوید بی فایده است . چرا که هدف ازشعرگوئی شکافتن این شب ظلمانی است بهر طریق ممکن وگرنه کسی که دوست دارد شعررا برای شعربخواند، خوب برود ترانه بخواند که الحمدالله امروزه فضای موسیقی پاپ پرازچنین شعرهائی است . چکاربه شعرسهراب دارد ؟!

شعرسهراب مخصوص انسانهای اصیل است .انسانهائی که درد جان دارند گویا درد هستی شناسیشان به جان افتاده است . دردی که بردامنشان سنگینی میکند وشب وروزندارند. شعرسپهری مخصوص روشنفکری است که ازدرد خود لححظه ای نیارمد . نه شاعران اهل سیاست که برای رسیدن به  حاکمیت دلخواه خود غم توده ها را شعارخود میکنند . غم سهراب غم انسانهای اصیل است که  به اندک چیزی راضی نمی شوند . دلشان هوائی دیگردارد .

دردم ازیاراست ودرمان نیزهم

دل فدای او شد وجان نیزهم

   اما نه یارعهد سنت بل همان بی یاری وبی خانگی قرن حاضرکه مارتین هایدگرسخت ازنبود آن مینالد برای اینکه زیاده روی نکنیم وزیاد سخن پردازی نشود، فقط به ویژگیهای سبک پست مدرن اشاره کوتاهی کرده تا معلوم شود که شاعرما چندان هم اشعارش بی نطفه نیست. بلکه ازیک فضای اندیشگی متعالی برخورداراست این ویژگیها عبارتنداز:

کثرت گرائی  ، توجه به نشانه ها ، بیان دوپهلو ، پیچیدگی ، فضای متغیر، بیان نشانه ای ، توجه به بازگشت تاریخی تا مرزاصالتها ، شوخی  وتوجه به نمادها ، درفراسوی نیک وبد وزشت وزیبا زیستن .همه وهمه ازنشانه های وویژگیهای این سبک است که متاسفانه نقاد با آنها گوئی آشنا نبوده وبهمین لحاظ به قضاوتهای ناشیانه ای روی آورده است .چنانکه این مصرع را لوس وبی مزه خوانده :

جنگ نازیهای باساقه ی ناز

 

درین مورد آنقدرمطلب ناگفته هست که قرارنیست درین نوشته ی مختصرهمه ی آنهارا جای داد . من فقط به اشاراتی     کوتاه پرداخته ام تا کلی گوئی های نقاد را تا حدودی یاد آورشده باشم .

 

 

 

شهریورماه هشتاد وهفت شمسی                  علیرضا بیگی   -   شیراز

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 1:54  توسط علی رضا بیگی | 
       

                                            

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 19:56  توسط علی رضا بیگی | 

 

      هرگز چنین احساس نا شناخته ای را درخود سراغ نگرفته بودم وقتی که پایان یک راه رفته را با یک دوست نه چندان قدیمی مرور می کردم . شاید او چنین حال و روز مرا هرگز نپرسیده بودو نه احساس کرده بود . به خوبی یادم هست که درپایان آن را هی را که با قدمهائی کوتاه طی کرده بودیم هیچ انگیزه ای که دلالت بربودن یا نبودن ، خوبی و بدی و هدفمند بودن یا سرگردانی ، ماندن یا رفتن ، سرخوشی یا ناخوشی ، گفتن یا سکوت ، شادی یا گرفتگی .....راداشته باشد، درخود سراغ نیافتم . آ نچنانکه حتی واژه ها نیز هویتشان چنان از دست رفته بود که من نیز هم .

·      گوئی با صراحت تمام می توان گفت که  درهمه احوال درتنهائی ترین وضع خویش همگام با ما می آیند و هرگز مارا ترک نمی گویند آنچنانکه گاه چنان می شود که این ، آنهایند که می آیند و می روند و از ما خبری درین ماجرا ها نیست .

·       از طرفی آن چنانند که بی مصداقی خویش را با تصور یکه بر آن اتلاق می شود ، بوضوح ثابت می کنند . چندانکه شاید نه درچند مورد بلکه بر بی نهایت مصداقها قابل اعراضند وجای بسی تمسخراست که سخن از نقّادی به میان آید و صاحب نظری که سرگشته ی این حوزه ی نیک و بد و سره از ناسره و سود وزیان ....باشد مدعی اندک چیزی شود . موردها آنچنان است که درآن واحد مفهومهائی گوناگون را با خود حمل می کنند که درهرآنی توانائی بار همه ی آنهارا خواهند داشت . آنچنانکه ذهن سنت و مدرنیسم و دوران پهلوانیها را  بهم آشفته می سازند که نه چون فاتحی پیروزمند دست از هرگونه نقادی برخواهید بست و بدون تردید کسب دیگری را راه کار خود خواهید یافت .

     از پس این گوناگونی و چند حوزه ای و چند موضوعی و چند بی پاسخی، گوئی درهیچ ساختاری نگنجد این تشویشی را که سراسردرتناقضند؛ اما دوستی که با من همراه بود بی آنکه سخنی گفته باشد به من چیزی رساند که هنوز باریکه ای از آن مفهوم چند پیکری را درجان خویش بدون هیچ تناقضی همراه داشتم و اکنون خود شاهد م که چسان این تناقضها را درپیوندی نه چندان ابدی بل دراندازه های روزمرّه شان به قدر فایده ای که توان رساندنشان را دارند می توان دید و برای هرگونه ای از آنها سازو کاری فراهم ساخت گوئی نه از گونه ئی که بتوان به امید سَن تزی نشست که از حاصل متضادهائی چون تز وآنتی تزبرآید. بل هم دردیالوگهاو هم درکنش واکنش ها و گاه درحد علت و معلولی درکار آیند و راه را از هر طرف برای مدعی پاسخ دهنده نا امن می کنند . گوئی برای هیچکدامشان ازین روابطی که اتفاق افتاده است خود انتظاری نداشته ایم و آنها نیز هم همچون واژه های کوتاهی که دربردارنده ی تمام چیزهای ناهم گونند . یا شاید برای اندک زمانی توان زیستن را درسراچه ای که جای زیستنشان درحد بدست آوردن جوانه هائی که گوئی درلابلای لحظه ها جای دارد ، می باشد و بهمان قدرو بهمان اندازه توان بودنشان بوده است . چه که بعد از گذر از آن حضوری که انتظارنمی رفت دیگر هیچ رشته ای را که جای پیوندشان باشد نمی یابیم . گوئی هرگز حتی باندازه ی آنی همدیگر را دست داده باشند .

·      ماجرا وقتی شیرین تر می شود که شاید باورنکنید که هریک ازین واژه ها خود مفهومهائیند که اذهان مارا همراه با احساسهای فراوان بدوش نه بل به جان دارند . آنگاه درمی یابید که درپشت آن جریانی که درجمله ها روی میدهد ماجراهائی است که هرگز حتی فکرشان هم نکرده بودیم .

·      بهرحال درین راه رفته ای که با او داشتم چیزهائی بو کشیدم که از هیچ کسی پیش ازین آنهم درین سمت و سو اتفاق نیافتاده بود . به جرأت احساس می کردم که این راه را او بارها و بارها رفته بود آنچنانکه دریکی دونشانه که از و دیدم دریافتم که او پیش ازین با همه ی اینها زیسته بود . وقتی زنگ درسالنی را به صدا درآورد بی آنکه کسی پشت درب آمده باشد خود سرش را زیر انداخت و بدرون رفت . درونی که هیچ تفاوتی با بیرون نداشت بلکه سخت ناهموارتراز بیرون بود آنچنانکه دیگر نه چنان عهدیست که آنتی تزرا از درون تز بارور می ساختند . بل همه چیز دربیرون اتفاق می افتاد و من پس ازین راه رفته که انتظارنشستن پشت مبل و صندلی راحتی می کشیدم ناگهان خود واورا برقلّه ی تپه ای یافتم که چون دیواری بی شکل و قواره می بایست نه ازیک سو بل از هردوسوی را درزیر پاهای خویش با پرش هائی کوتاه حس می کردیم . من شاهد نزول خویش ازآن بالا بودم چیزی که بیشتر به سقوط می مانست .

                                                                                            علیرضا بیگی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 19:49  توسط علی رضا بیگی | 
برای ما موجب کمال خوشوقتی وخوشحالیست که توانستیم بدین طریق ازهمت بلاگفا با همعصران خویش ارتباط برقرارکنیم . ما قبل ازهرچیز ازین سیستم بلاگفا تشکرداریم که چنین امکانی را برای هرکسی که به نحوی خواهان ارتباط با دیگران است فراهم ساخته است . وبعدازآن :

باید به عرض رسانیم که وبلاگ حاضر درصدد است که تا آنجا ممکن است بتواند دریافتهای خود ودوستان عزیزی را که دراین برهه اززمان با ما همکاری دارند به سمع ونظر دیگران برسانیم تا سهمی درگشادگی هستی وفهم ازآن داشته باشیم . ما هیچ انتظاری ازشما نداریم و درصدد طلب چیزی نیستیم جزآنکه همبستگی جهانی خویش را به نوعی ابرازداشته و به سرنوشت خویش بنگریم .

عمده مطالب ما برمحور هستی شناسی استواراست ودراین راستا بی شک ازموضوعاتی چون خدا ُ عشق ُ انسانیتت ُ دین وآرمانها ... سخن به میان خواهد آمد . امید است که بتوانیم کاری درخورشما انجام دهیم .           

                                                                                           علیرضا بیگی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 17:43  توسط علی رضا بیگی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
این وبلاگ هدفش ارتباط با صاحب نظران و اندیشمندان برای بالا بردن سطح آگاهی خود میباشد.دراین راستا دستاوردهای خود ودوستانمان را رایگان بدون هیچ چشم داشتی دراختیار همگان مخصوصا َ صاحب نظران واندیشمندان میگذارد . تا بدین وسیله نقشی را برای خود درتاریخ رقم زند. وشاید خدمتی معنوی نیز ارائه کرده باشد .

پیوندهای روزانه
وبلاگ ترس آگاهی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1389
دی 1388
آبان 1388
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
نویسندگان
علی رضا بیگی
علیرضا بیگی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM